تبليغاتX
سوگند دخترک همیشه تنها

سوگند دخترک همیشه تنها

داستانک,عاشقانه,اس ام اس,

سلام این وبلاگ به این ادرس انتقال یافت

         http://falcaoooo12.blogfa.com/  

با تشکر سوگند

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 4:56  توسط سوگند  | 

خیلی جالبه ، بخونید

يک برنامه‌نويس و يک مهندس در يک مسافرت طولانى هوائى کنار يکديگر در هواپيما نشسته بودند. برنامه‌نويس رو به مهندس کرد و گفت: مايلى با همديگر بازى کنيم؟ مهندس که مي‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رويش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشيد. برنامه‌نويس دوباره گفت: بازى سرگرم‌کننده‌اى است. من از شما يک سوال مي‌پرسم و اگر شما جوابش را نمي‌دانستيد ۵ دلار به من بدهيد. بعد شما از من يک سوال مي‌کنيد و اگر من جوابش را نمي‌دانستم من ۵ دلار به شما مي‌دهم.
مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهايش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. اين بار، برنامه‌نويس پيشنهاد ديگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب نداديد ۵ دلار بدهيد ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ٥٠ دلار به شما مي‌دهم. اين پيشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضايت داد که با برنامه‌نويس بازى کند.

برنامه‌نويس نخستين سوال را مطرح کرد: «فاصله زمين تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اينکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جيبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نويس داد. حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چيست که وقتى از تپه بالا مي‌رود ۳ پا دارد و وقتى پائين مي‌آيد ۴ پا؟» برنامه‌نويس نگاه تعجب آميزى کرد و سپس به سراغ کامپيوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طريق مودم بيسيم کامپيوترش به اينترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمريکا را هم جستجو کرد. باز هم چيز بدرد بخورى پيدا نکرد. سپس براى تمام همکارانش پست الکترونيک فرستاد و سوال را با آنها در ميان گذاشت و با يکى دو نفر هم گپ (chat) زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند.

بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بيدار کرد و ٥٠ دلار به او داد. مهندس مودبانه ٥٠ دلار را گرفت و رويش را برگرداند تا دوباره بخوابد. برنامه‌نويس بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟» مهندس دوباره بدون اينکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جيبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نويس داد و رويش را برگرداند و خوابيد
...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 2:3  توسط سوگند  | 

شجاعت

يک بار در يکي از دبيرستان هاي تهران هنگام برگذاري امتحانات سال آخر ششم دبيرستان به

عنوان موضوع انشا اين مطلب داده شد که ''شجاعت يعني چه؟'' محصلي در قبال اين موضوع

فقط نوشته بود : ''شجاعت يعني اين'' و برگه ي خود را سفيد به ممتحن تحويل داده بود و رفته

يود ! اما برگه ي آن جوان دست به دست دبيران گشته بود و همه به اتفاق و بدون استثنا به ورقه

سفيد او نمره 20 دادند

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 1:58  توسط سوگند  | 

عشق واقعی

چشمای مغرورش هیچوقت از یادم نمیره .
رنگ چشاش آبی بود .
رنگ آسمونی که ظهر تابستون داره . داغ داغ…
وقتی موهای طلاییشو شونه می کرد دوست داشتم دستامو زیر موهاش بگیرم
مبادا که یه تار مو از سرش کم بشه .
دوستش داشتم .
لباش همیشه سرخ بود .
مثل گل سرخ حیاط . مثل یه غنچه …
وقتی می خندید و دندونای سفیدش بیرون می زد اونقدرمعصوم و دوست داشتنی می شد که اشک توی چشمام جمع میشد.
دوست داشتم فقط بهش نگاه کنم .
دیوونم کرده بود .
اونم دیوونه بود .
مثل بچه ها هر کاری می خواست می کرد .
دوست داشت من به لباش روژ لب بمالم .
می دونست وقتی نگام می کنه دستام می لرزه .
اونوقت دور لباش هم قرمز می شد .
بعد می خندید . می خندید و…
منم اشک تو چشام جمع میشد .
صدای خنده اش آهنگ خاصی داشت .
قدش یه کم از من کوتاه تر بود .
وقتی می خواست بوسش کنم ٫
چشماشو میبست ٫
سرشو بالا می گرفت ٫
لباشو غنچه می کرد ٫
دستاشو پشت سرش می گرفت و منتظر می موند .
من نگاش می کردم .
اونقدر نگاش می کردم تا چشاشو باز می کرد .
تا می خواست لباشو باز کنه و حرفی بزنه ٫
لبامو می ذاشتم روی لبش .
دوست داشت لباشو گاز بگیرم .
من دلم نمیومد .
اون لبامو گاز می گرفت .
چشاش مثل یه چشمه زلال بود ٫صاف و ساده …
وقتی در گوشش آروم زمزمه می کردم : دوستت دارم ٫
نخودی می خندید  .
شبا سرشو می ذاشت رو سینمو صدای قلبمو گوش می داد .
من هم موهاشو نوازش میکردم .
عطر موهاش هیچوقت از یادم نمیره .
دوست داشت وقتی بغلش می کردم فشارش بدم ٫
لباشو می ذاشت روی بازوم و می مکید٫
جاش که قرمز می شد می گفت :
هر وقت دلت برام تنگ شد٫ اینجا رو بوس کن .
منم روزی صد بار بازومو بوس می کردم .
تا یک هفته جاش می موند .
معاشقه من و اون همیشه طولانی بود .
تموم زندگیمون معاشقه بود .
همیشه بعد از اینکه کلی برام میرقصید و خسته می شد ٫
میومد و روی پام میشست .
دستمو می گرفت و می ذاشت روی قلبش ٫
می گفت : میدونی قلبم چی می گه ؟
می گفتم : نه
می گفت : میگه لاو لاو ٫ لاو لاو …
بعد می خندید . می خندید ….
منم اشک تو چشام جمع می شد .
اندامش اونقدر متناسب بود که هر دختری حسرتشو بخوره .
مثل مجسمه مرمر ونوس .
تا نزدیکش می شدم از دستم فرار می کرد .
مثل بچه ها .
قایم می شد ٫ جیغ می زد ٫ می پرید ٫ می خندید …
وقتی می گرفتمش گازم می گرفت .
بعد یهو آروم می شد .
به چشام نگاه می کرد .
اصلا حالی به حالیم می کرد .
دیوونه دیوونه …
بیشتر شبا تا صبح بیدار بودم .
نمی خواستم این فرصت ها رو از دست بدم .
می خواستم فقط نگاش کنم .
هیچ چیزبرام مهم نبود .
فقط اون …
من می دونستم (( بهار )) سرطان داره .
خودش نمی دونست .
نمی خواستم شادیشو ازش بگیرم .
تا اینکه بلاخره بعد از یکسال سرطان علایم خودشو نشون داد .
بهار پژمرد .
هیچکس حال منو نمی فهمید .
دو هفته کنارش بودم و اشک می ریختم .
یه روز صبح از خواب بیدار شد ٫
دستموگرفت ٫
آروم برد روی قلبش ٫
گفت : می دونی قلبم چی می گه؟
بعد چشاشو بست.
تنش سرد بود .
دستمو روی سینه اش فشار دادم .
هیچ تپشی نبود .
داد زدم : خدا …
بهارمرده بود .
من هیچی نفهمیدم .
ولو شدم رو زمین .
هیچی نفهمیدم .
هیچکس نمی فهمه من چی میگم .
هنوز صدای خنده هاش تو گوشم می پیچه ٫
هنوزم اشک توی چشام جمع می شه ٫
هنوزم دیوونه ام.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 2:52  توسط سوگند  | 

"زندگى"

در آخرين روز ترم پايانى دانشگاه، استاد به زحمت جعبه سنگينى را داخل کلاس درس آورد.

وقتى که کلاس رسميت پيدا کرد، استاد يک ليوان بزرگ شيشه اى از جعبه بيرون آورد و روى

ميز گذاشت. سپس چند قلوه سنگ از درون جعبه برداشت و آن ها را داخل ليوان انداخت. آن گاه

از دانشجويان که با تعجب به او نگاه مى کردند، پرسيد:"آيا ليوان پر شده است؟" همه گفتند:" بله،

پر شده."

استاد مقدارى سنگ ريزه را از جعبه برداشت و آن ها را روى قلوه سنگ هاى داخل ليوان

ريخت. بعد ليوان را کمى تکان داد تا ريگ ها به درون فضاهاى خالى بين قلوه سنگ ها بلغزند.

سپس از دانشجويان پرسيد:"آيا ليوان پر شده است؟" همگى پاسخ دادند:"بله، پر شده!"

استاد دوباره دست به جعبه برد و چند مشت شن را برداشت و داخل ليوان ريخت. ذرات شن به

راحتى فضاهاى کوچک بين قلوه سنگ ها و ريگ ها را پر کردند. استاد يک بار ديگر از

دانشجويان پرسيد:"آيا ليوان پر شده است؟" دانشجويان هم صدا جواب دادند:"بله، پر شده!"

استاد از داخل جعبه يک بطرى آب را برداشت و آن را درون ليوان خالى کرد. آب تمام فضاهاى

کوچک بين ذرات شن را هم پر کرد. اين بار قبل از اين که استاد سوالى بکند، دانشجويان با خنده

فرياد زدند:"بله، پر شده!"

بعد از آن که خنده ها تمام شد، استاد گفت:"اين ليوان مانند شيشه عمر شماست و آن قلوه سنگ ها

هم چيزهاى مهم زندگى شما مثل سلامتى، خانواده، فرزندان و دوستانتان هستند. چيزهايى که اگر

هر چيز ديگرى را از دست داديد و فقط اين ها برايتان باقى ماندند، هنوز هم زندگى شما پر

است."

 

استاد نگاهى به دانشجويان انداخت و ادامه داد:"ريگ ها هم چيزهاى ديگرى هستند که در زندگى

مهمند، مثل شغل، ثروت، خانه. و ذرات شن هم چيزهاى کوچک و بى اهميت زندگى هستند. اگر

شما ابتدا ذرات شن را داخل ليوان بريزيد، ديگر جايى براى سنگ ها و ريگ ها باقى نمى ماند.

اين وضعيت در مورد زندگى شما هم صدق مى کند. در زندگى حواستان را به چيزهايى معطوف

کنيد که واقعاً اهميت دارند، همسرتان را براى شام به رستوران ببـريد، با فرزندانتـان بازيى کنيد

و به دوستان خود سر بزنيد. براى نظافت خانه يا تعميـر خرابى هاى کوچک هميشه وقت هست.

ابتدا به قلوه سنگ هاى زندگيتان برسيد، بقيه چيزها حکم ذرات شن را دارند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 0:38  توسط سوگند  | 

بی وفا

خیابان باریک پشت دانشکده او را به یاد پارسال انداخت.
همین موقع ها بود.
بهار داشت از راه می رسید.
درخت ها جوانه زده بودند.
به جوانه عشق آنها می ماند، عشقی که در پاییز شروع شده بود و شش ماه از آشنایی آنها می گذشت.
او لیسانسش را در بهمن ماه گرفته بود و اغلب به دیدارش می آمد.
آخرین دیدارشان چهارشنبه آخر سال بود.
دانشکده نیمه تعطیل بود او در جلوی در انتظار می کشید که شنید: سلام بیژن.
برگشت به طرفش: دیر کردی فیروزه؟
فیروزه خندید: تاکسی گیرم نیومد، با اتوبوس اومدم و سر خیابون پیاده شدم.
بعد هر دو پیچیدند به خیابان باریک پشت دانشکده.
حرف را فیروزه شروع کرد و گفت: خرداد تو هم لیسانس می گیری و بعد با هم میریم خارج.
راستی فکر کردی در چه رشته ای می خوای ادامه تحصیل بدی؟
خندید: همون رشته ای که تو می خوای بخونی، جامعه شناسی.
با شیطنت به صورتش نگاه کرد: با هم میریم!
تا تنگ غروب راه رفتند و حرف زدند.
حرف آخری این بود: من فردا میرم سفر.
ته دلش لرزید و بی اختیار پرسید: کجا؟
و او خندید: شمال قراره سری به فامیلها بزنیم.
با ناباوری پرسید: کی بر میگردی؟
بعد از سیزده تا رسیدم بهت زنگ میزنم.
وقتی برگشت به وعده اش عمل کرد.
شب پانزدهم فروردین بود داشت در اتاقش کتاب می خواند که مدیر پانسیون به در زد.
اطلاع داد که او را پای تلفن می خواهند.
با عجله کتاب را گوشه ای انداخت و به سالن آمد.
گوشی را به دست گرفت.
احوالپرسی گرمی با او کرد اما او به سردی جوابش را داد.
فکر کرد شاید خسته است اما او گفت می خواهد مطلبی را در میان بگذارد.
با تعجب پرسید: چه مطلبی؟
فیروزه سکوت کرد و او دوباره سوال کرد: چی می خواستی بگی؟
صدای هق هق گریه اش را نشید: همه چیز رو تو کاغذ که برات فرستادم، نوشتم.
بی خدافظی تلفن را گذاشت.
با تعجب نگاهش خیره به گوشی تلفنی که در دستش بود، ماند.
بعد گوشی را گذاشت اما قدم هایش جلو نمی رفت.
شماره او را گرفت.
زنگ می خورد، کسی گوشی را برنمی داشت.
چند بار گرفت، بی فایده بود.
به اتاقش برگشت.
حوصله هیچ چیز را نداشت.
تمام شب را بیدار ماند.
چه اتفاقی افتاده بود؟
جوابی برای سوال خود پیدا نکرد.
باید منتظر نامه می ماند.
نامه او روز بعد رسید.
آن را از مسئول پانسیون گرفت و به اتاقش رفت.
دیگر چیزی به یادش نمانده بود.
وقتی چشم گشود خود را روی تخت دید.
از پتویی که رویش بود تعجب کرد.
تمام تنش درد می کرد.
اینجا کجاست؟
نگاهش روی دیوار اتاق گشت و به دستگیره ی اتاق خیره ماند.
اکنون صدایی از راهرو می شنید و در همین موقع در باز شد و زنی که روپوش سفیدی به تن داشت آمد تو.
وقتی دید او به هوش امده با خوشحالی گفت: تبریک میگم.
آهسته پرسید: تبریک واسه چی؟
زن جلوتر آمد: وقتی شما رو آوردن اینجا هیچ کس فکر نمی کرد نجات پیدا کنید. حتی دکتر ها هم ناامید بودند.
چند دکتر متخصص ساعتها زحمت کشیدند تا شما رو از مرگ نجات بدهند. اخر سمی که خورده بودید اثر کرده بود.
راستی حیف دانشجویی مثل شما نیست که دست به خودکشی بزنید؟
اگر مسئول پانسیون نامه ای را که آن دختر خانم برای شما نوشته بود پیدا نکرده بود هیچ وقت نمی فهمید شما دست به خودکشی زدید.
به هر حال خوشحالم که از مرگ حتمی نجات پیدا کردید.
بروم به دکتر ها خبر بدهم.
بعد از اتاق بیرون رفت.
دکتر ها آمدند توی اتاق و یکیشان پرسید: خوبی آقا بیژن؟
اسم او را از کجا می دانست؟
بعد فهمید که مسئول پانسیون مشخصات او را به دکترها گفته است.
تشکر کرد و جواب داد: خوبم، ولی چرا نذاشتید بمیرم؟
یکی از دکتر ها خندید: از تو بعیده این حرفو بزنی، تا فردا صبح مرخص میشی، سعی کن این چند ماه هم خوب درس بخونی و لیسانستو بگیری، بعضی ها اینقدر هم ارزش ندارند که به خاطرشونخودکشی کنی.
بقیه ی دکترها هم حرف همکار خود را تصدیق کردند.
بعد از سفارش لازم به پرستار از اتاق بیرون رفتند.
وقتی تنها شد، تازه فهمید چه اتفاقی افتاده است.
و بعد سعی کرد جملات نامه فیروزه را به یاد بیاورد: بیژن متاسفم که این نامه رو می نویسم. من همین فردا عازم امریکا هستم. باور کن تنها آرزویم این بود که به قول خود وفا کنم اما اصرار فامیل ها باعث شد تا با اکبر پای سفره عقد بنشینم. اکبر یکی از بستگان دور من است. تازه از امریکا برگشته است حالا هم با هم زن و شوهر شدیم. قراره بریم امریکا. به هر حال از اینکه مجبورم این حقیقت را با تو در میان بگذارم ناراحتم. برایت آرزو خوشبختی می کنم فیروزه.
برام آرزوی خوشبختی میکنه؟
این را به خودش گفت بعد پوزخندی زد که: بیژن وقتی لیسانس گرفتی با هم میریم امریکا. ببین طبیعت چقدر قشنگه. هوا چقدر عالیه. بهار داره از راه می رسه و ما بهار دیگه تو امریکا هستیم. باور کن هیچ کسو تو زندگیم به اندازه تو دوست ندارم. حتی پدر و مادرم. تو واسه من چیز دیگه ای هستی. یک مرد استثنایی. کسی که نه پدر داره و نه مادر. کسی که تنها بار سفر بسته و تو تهرون هم کار می کنه و هم درس می خونه. همیشه من آرزوم این بود که با مردی مثل تو آشنا بشم. اصلا از روز اول که فهمیدم تو چه جور آدمی هستی، تو فلبم تحسینت کردم. می دونم تو پانسیون بهت بد می گذره، چاره چیه. باید هر طور شده درس بخونی و لیسانس بگیری. بعد با هم میریم. وقتی برگردیم هر دومون دکتر شدیم. می دونم تو هم علاقه داری که جامعه شناسی بخونی. شاید من و تو خوشبخت ترین زوج باشیم اینطور نیست؟ و او جواب داد: همینطوره که میگی...
بیژن خان به چی فکر میکنی؟
اصلا حواست نیست که من اومدم تو اتاق.
صدای پرستار بود در تختش نیم خیز شد و گفت: داشتم فکر می کردم که چقدر اشتباه کردم، هرز رفتم...
و پرستار حرفش را تایید کرد: همینطوره که میگی، خودکشی کار ادمهای ضعیفه و از نظر شرعی هم گناه کبیره محسوب می شود.

حالا بعد از یک سال دوباره همان خیابان بود.
خیابان باریک خاطرات زندگیش.
او دیگر آن بیژن سابق نبود.
سعی می کرد همه چیز را آسان بگیرد.
به عشق و زندگی و اینطور حرفها بخندد اما نمی توانست خاطرات تلخ و شیرین آن روزهای خوب را فراموش کند و حالا داشت تنها در همان خیابان قدم می زد.
انگار فیروزه را کنار خود می دید.
حرفهای او را به یاد می آورد و به خود می گفت: بهرته همه چیز رو فراموش کنم، راستی اگه فراموشی نبود...
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 12:34  توسط سوگند  | 

بیست

- خب بچه ها ... وقت تمومه برگه ها بالا...

خانم معلم اینو گفت و مشغول جمع آوری برگه های امتحان ریاضی شد . اما به میزسوسن که رسید دید او کاملا خواب است در حالی که فقط پاسخ سوال اول را نوشته...

عصبانی شد و خواست فریاد بکشد که - مریم همسایه دیوار به دیوار سوسن - گفت :

خانم اجازه .... سوسن واسه اینکه از ریاضی بیست بگیره دیشب تا صبح نخوابید...

خانم معلم به پاسخ سوال اول نگاه کرد و ...

دقیق و درست بود.

برگه رو به آرومی از زیر سر سوسن بیرون کشید و زیرش نوشت بیست...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 13:38  توسط سوگند  | 

آخر اين داستان چي ميشه ؟؟؟؟؟؟!!!!!!!

مدیر به منشی میگه برای یه هفته باید بریم مسافرت کارهات رو روبراه کن
منشی زنگ میزنه به شوهرش میگه: من باید با رئیسم برم سفر کاری, کارهات رو روبراه کن
شوهره زنگ میزنه به دوست دخترش, میگه: زنم یه هفته میره ماموریت کارهات رو روبراه کن
معشوقه هم که تدریس خصوصی میکرده به شاگرد کوچولوش زنگ میزنه میگه: من تمام هفته مشغولم نمیتونم بیام
پسره زنگ میزه به پدر بزرگش میگه: معلمم یه هفته کامل نمیاد, بیا هر روز بزنیم بیرون و هوایی عوض کنیم
پدر بزرگ که اتفاقا همون مدیر شرکت هست به منشی زنگ میزنه میگه مسافرت رو لغو کن من با نوه ام سرم بنده
منشی زنگ میزنه به شوهرش و میگه: ماموریت کنسل شد من دارم میام خونه
شوهر زنگ میزنه به معشوقه اش میگه: زنم مسافرتش لغو شد نیا که متاسفانه نمیتونم ببینمت
معشوقه زنگ میزنه به شاگردش میگه: کارم عقب افتاد و این هفته بیکارم پس دارم میام که بریم سر درس و مشق
پسر زنگ میزنه به پدر بزرگش و میگه: راحت باش برو مسافرت, معلمم برنامه اش عوض شد و میاد
مدیر هم دوباره گوشی رو ور میداره و زنگ میزنه به منشی و میگه برنامه عوض شد حاضر شو که بریم مسافرت
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 23:56  توسط سوگند  | 

در مغز عاشقان چه میگذرد ؟؟

دوست همه کس دوست هیچکس نیست. ارسطو

دوستی چه موهبت گرانبهایی است که هیچ چیز با آن لاف برابری نتواند زد. هوراس

دوستی با افراد بد مانند سایه بامدادی است که در هر ساعت رو به کاهش می‌گذارد؛ دوستی با افراد نیک مانند سایه عصر است که تا غروب آفتاب رو به افزایش می‌گذارد. هردر 

بود آينه دوست را مرد دوست// نمايد بدو هرچه زشت و نکوست

 دوست بداريد تا شما را دوست بدارند. سنت

دوستان حقيقي اگر از ديده بروند از دل نخواهند رفت.سيسرون

در انتخاب دوست شتاب مورز و به تعجیل از آنان روی مگردان. سولون

بي دوست زندگاني ذوقي چنان ندارد

زينت منزل دوستاني هستند كه به آنجا رفت و آمد دارند. سعدي

دوستی ازدواج دو روح است و در آن متارکه و طلاق جایز نیست.ولتر

دوست مثل درشكه در روز باراني كمياب است. ولتر

به دوستی که بعد از عشق بین دو نفر حکمفرما می‌شود باید عقیده داشت.الكساندر دوما

دوستي مثل اسناد كهنه است قدمت تاريخ آنرا قيمتي تر ميكند. گوته

 یگانه راه دوست پیدا کردن این است که اول خودمان اظهار دوستی کنیم.امرسون

نهال دوستي واقعا آهسته رشد ميكند. ژرژ واشنگون

درضمیر ما نمی‌گنجد به غیر دوست کس// هر دو عالم دشمن ما باد و ما را دوست بس

داشتن یک دوست حقیقی از همه چیز گرانبهاتر است و کمتر کسی هم در صدد به دست آوردنش می‌باشد.فرانسوا لارشفوکو  

مرا اندكي دوست بدار ولي طولاني . كريستوفرمارلو

بهترین و حقیقی‌ترین دوستانم از تهی دستانند، توانگران از دوستی چیزی نمی‌دانند. اماديوس موتزارت

دردها دوست را خبر نکردن خود یک عشق ورزیدن است. علی شریعتی

اگر هر کس همه کس را دوست می‌داشت همه کس صاحب دنیا می‌شد. فرديش شيلر

من در جهان يك  دوست داشته ام و آن خودم بوده ام ! ناپلئون

دوست آنست کو معایب دوست// همچو آیینه روبرو گوید// نه که چون شانه با هزار زبان// در قفا رفته موبه‌مو گوید.. نشاني دهلوي

اگر انتظار و توقع نداشته باشی همه دوست تو اند . رابیندرانات تاگور

بگذار که دوستی کم کم به اوج خود برسد، اگر این رسیدن برق‌آسا باشد ناگهان از نفس می‌افتد و متوقف می‌شود. ولتر

رابطه قلبی دو دوست نیاز به بیان الفاظ و عبارات ندارد . جبران خلیل جبران

براي اينكه دوست بيابي بايد خود را لايق و آماده دوستي بار بياري . مورا

همانطور که عشق‌های حقیقی کمیاب است دوستی‌های حقیقی نیز کمیاب است. فرانسو لارشفوكو

هر قدر کسی را بیشتر دوست داشته باشید کمتر مغرورش کنید. مولیر

آنچه مردم، دوستی می‌خوانند چیزی غیر از نفع شخصی نیست،  دوستی خودپرستی انسان است که می‌خواهد از دیگران به نوع دوستی  متمتع گردد. فرانسوا لارشفو كو

تا انسان دوست نداشته باشد نميفهمد . لامارتين

دوست واقعی کسی است که دست تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند

دوستی نعمت گرانبهایی است، خوشبختی را دوبرابر می‌کند و بدبختی را تخفیف می‌دهد.ويليام شكسپير

چیزی ساده تر از بزرگی نیست آری ساده بودن همانا بزرگ بودن است. امرسون

این دغل دوستان که می‌بینی// مگسانند دور شیرینی. سعدي

دوست داشتن انسان‌ها به معنای دوست داشتن خود به اندازه ی دیگری است. اسکات پک

روشنایی دوستی به نور فسفر ماند که چون پیرامون ما تاریک شود،  روشنی آن آشکار گردد

عشق یعنی اراده به توسعه خود با دیگری در جهت ارتقای رشد دومی. اسکات پک

بهترین دوستان من کسانی هستند که پیشانی و ابروهای آنها باز است. ويكتور هوگو

ما دیگران را فقط تا آن قسمت از جاده که خود پیموده‌ایم می‌توانیم هدایت کنیم. اسکات پک

اگر زیبایی را آواز سر دهی ، حتی در تنهایی بیابان ، گوش شنوا خواهی یافت. جبران خلیل جبران

در جستجوی نور باش، نور را می‌یابی. آرنت

از بس که مهر دوست به دل جا گرفته است// جایی برای کینهٔ دشمن نمانده است.اظهري كرماني

شب آنگاه زیباست که نور را باور داشته باشیم . دوروستان

انسان به همان نسبت كه ميتواند دوست داشته باشد وجود دارد. كريستين

 

 هدف نهایی مبارزه ما دوستی با تمام مردم دنیا است. مهاتما گاندي


با چه كساني دوست و رفيق ميباشي تا بگويم چگونه آدمي هستي. امرسون

خبرچین ، بزودی بی خبرترین آدم خواهد بود . ارد بزرگ

شما بدون تسلط بر خود نمی توانید فاتح دیگران باشید.کیم وو چونگ

اگر زندگی با تو سر ناسازگاری دارد تو با او سازش کن. اسپارت

مرد بزرگ دیر وعده می دهد و زود انجام می دهد. کنفوسیوس

اگر دوست تو مرتکب خطایی شد از دوستی او صرفنظر مکن زیرا که انسان در معرض خطا است، تا می‌توانی دوست برای خودت آماده کن نه از برای مالت.فيثاغورس

دریغ و درد که تا این زمان ندانستم// که کیمیای سعادت رفیق بود رفیق.حافظ

هیچ کس جز خود ما مسوول بدبختی ها و یا خوشبختی های ما نیست . بودا

اگر از کسی متنفری از قسمتی از خودت در او متنفری، چیزی که از ما نیست نمی‌تواند افکار ما را مغشوش کند . هرمان هسه

بهترین وسيله دفع دشمنان ، ازدياد دوستان است . بیسمارک

نهال دوستی واقعی ، آهسته رشد می کند. ژرژ واشنگتن

از سلامتی خود مواظبت می‌کنیم، برای روز مبادا پول ذخیره می‌کنیم، سقف خانه را تعمیر می‌کنیم و لباس کافی می‌پوشیم، ولی کیست که در بند آن باشد که بهترین دارایی یعنی دوست را به صورتی عاقلانه برای خود فراهم کند؟. امرسون

در عالم چیزی بالاتر از محبت نمی بينم. بتهون

دوستی که نوميد نامه می خواند ، هميشه سوار تو و پيش دار دور خيزهاي بلندت خواهد شد . اُرد بزرگ

هيچ گاه از داشتن دشمن نترس ، از انجام ندادن درست آرمان های خویش بترس . اُرد بزرگ

نشان دوست نیکو آنست که خطای تو بپوشد و تو را پند دهد و رازت را آشکار نکند. ابو علي سينا

گشادن عقده‌های درون در پیش دوستان دو تأثیر دارد؛ یکی آنکه شادی را دوبرابر می‌کند و دیگر آنکه غم را به دونیم می‌سازد زیرا آنکس که دوستان را در شادی خویش انباز می‌کند سرور خاطرش بیشتر می‌شود و آنکه غم دل به یاری موافق می‌گوید، بار اندوه خویش را سبکتر خواهد یافت . فرانسيس بيكن

دنیا خوش است و مال عزیز است و تن شریف// لیکن رفیق بر همه چیزی مقدم است.سعدي

دوست آن دانم که گیرد دست دوست// در پریشان حالی و درماندگی. سعدي

دوستی حقیقی مانند نهالیست که در کوهستان بروید، به مجرد اینکه ریشه‌های خود را به سنگ‌های صخره کوه متصل کرد، دیگر طوفان‌های سخت و بادهای تند قادر به کندن آن نخواهند بود.

زنده بی‌دوست در وطنی// مثل مرده است در کفنی . سعدي

 کسانیکه دوستی را از زندگی برمی‌دارند مثل آن است که آفتاب را از عالم برداشته‌اند. سيسرون

هرکه بی‌باکی کند در راه دوست// رهزن مردان شد و نامرد اوست. مولوي

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 11:34  توسط سوگند  | 

داوود جان تولدت مبارک

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 13:14  توسط سوگند 

داستان کوتاه عشق واقعی

بهترين داستان های عاشقانه در وبلاگ www.dastan.sub.ir

چشمای مغرورش هیچوقت از یادم نمیره .
رنگ چشاش آبی بود .
رنگ آسمونی که ظهر تابستون داره . داغ داغ…
وقتی موهای طلاییشو شونه می کرد دوست داشتم دستامو زیر موهاش بگیرم
مبادا که یه تار مو از سرش کم بشه .
دوستش داشتم .
لباش همیشه سرخ بود .
مثل گل سرخ حیاط . مثل یه غنچه …
وقتی می خندید و دندونای سفیدش بیرون می زد اونقدرمعصوم و دوست داشتنی می شد که اشک توی چشمام جمع میشد.
دوست داشتم فقط بهش نگاه کنم .
دیوونم کرده بود .
اونم دیوونه بود .
مثل بچه ها هر کاری می خواست می کرد .
دوست داشت من به لباش روژ لب بمالم .
می دونست وقتی نگام می کنه دستام می لرزه .
اونوقت دور لباش هم قرمز می شد .
بعد می خندید . می خندید و…
منم اشک تو چشام جمع میشد .
صدای خنده اش آهنگ خاصی داشت .
قدش یه کم از من کوتاه تر بود .
وقتی می خواست بوسش کنم ٫
چشماشو میبست ٫
سرشو بالا می گرفت ٫
لباشو غنچه می کرد ٫


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 12:22  توسط سوگند  | 

انتظار

   خدمات وبلاگ نویسان جوان           www.bahar20.sub.ir

نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...

ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...

کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...

کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم

و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است

میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...

کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...

میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود

 میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...

انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...

شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهيه . اما معنيش رو شايد سالها طول بکشه تا بفهمي !

تو اين کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شير مي خواد!

تنهايي ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا اميدي ، شکنجه رو حي ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛

هق هق شبونه ؛ افسردگي ، پشيموني، بي خبري و دلواپسي و .... !

 براي هر کدوم از اين کلمات چند حرفي که خيلي راحت به زبون مياد

و خيلي راحت روي کاغذ نوشته ميشه بايد زجر و سختي هايي رو تحمل کرد

 تا معاني شون رو فهميد و درست درک شون کرد !!!

متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم

 از انتظار ... از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 13:18  توسط سوگند  | 

تیم ملی فوتسال برد

تیم ملی فوتسال کشورمان دربرابر تیم ملی اروگوئه توانست با نتیجه ۴-۲این تیم راشکست دهد.اما در این دیدار مصطفی طیبی بازیکن جوان مشهدی بازی خوبی از خود ارائه کرد و توانست گل دوم تیمش را به زیبایی به ثمر برساند.طیبی نیز در بازی قبلی تیم ملی هم گلی زیبا زده بود.

اما امروز از ساعت ۱۷ تیم ملی به مصاف چک میرود برای تیم ملی و مصطفی طیبی ارزوی موفقیت میکنیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 14:1  توسط سوگند  | 

شمع فرشته

بهاربيست            www.bahar20.sub.ir

مردی که همسرش را از دست داده بود دختر سه ساله اش را بسیــار دوست می داشت
دخترک به بیماری سختی مبتلا شد
 پدر به هر دری زد تا کودک سلامتی اش را دوباره بدست بیاورد، هرچه پول داشت برای درمان او خرج کرد
ولی بیماری جان دخترک را گرفت و او مرد...
پدر در خانه اش را بست و گوشه گیر شد. با هیچکس صحبت نمی کرد
سرکار نمی رفت. دوستان و آشنایانش خیلی سعی کردند تا او را به زندگی عادی برگردانند
ولی موفق نشدند. شبی پدر رویای عجیبی دید، دید که در بهشت است
و صف منظمی از فرشتگان کوچک در جاده ای طلایی به سوی کاخی مجلل در حرکت هستند
همه فرشته های کوچک در حال شادی بودنند .
هر فرشته شمعی در دست داشت و شمع همه فرشتگان به جز یکی روشن بود
مرد جلوتر رفت و دید فرشته ای که شمعش خاموش است، همان دختر خودش است
پدر فرشته غمگینش را در آغوش گرفت و او را نوازش داد
 از او پرسید : دلبندم، چرا غمگینی؟ چرا شمع تو خاموش است؟
دخترک به پدرش گفت: باباجان، هر وقت شمع من روشن می شود، اشکهای تو آن را خاموش می کند و
 هر وقت تو دلتنگ می شوی، من هم غمگین می شوم هر وقت تو گوشه گیر می شوی من نیز گوشه
 گیر می شوم نمی توانم همانند بقیه شاد باشم .
پدر در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، از خواب پرید.
اشکهایش را پاک کرد، ناراحتی و غم را رها کرد و به زندگی عادی خود بازگشت.

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 11:21  توسط سوگند  | 

بیزارم از نفس کشیدن

تنها

بیزارم از هیاهو کودکان خیابان از صدای بلند والدین .

بیزارم از نعره مردی که خشم الود همسرش را دشنام می دهد

بیزارم از بی اعتمادی حال باید به که اعتماد کرد ؟

بیزارم از تشریح من حوصله پاسخ نخواهم داشت

بیزارم دیگر سیرم از خود خواهشا تو نیا پیشم

بیزارم از اینکه دوباره دروغ بگویم یا دروغ بشنوم

بیزارم از نگاه دیگران متنفرم از اینکه کسی مرا بپاید

بیزارم از زندگی ، انهم مبهم سراسر نقش

بیزارم اره واقعا بیزارم ..

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 5:53  توسط سوگند  | 

کاشکی پیشم بودی...

دوباره تنها شده ام،دوباره دلم هواي تو را کرده.

  خودکارم را از ابر پر مي کنم و برايت از باران مي نويسم.

  به ياد شبي مي افتم که تو را ميان شمع ها ديدم.

  دوباره مي خواهم به سوي تو بيايم.تو را کجا مي توان ديد؟

  در آواز شب اويز هاي عاشق؟

  در چشمان يک عاشق مضطرب؟

  در سلام کودکي که تازه واژه را آموخته؟

  دلم مي خواهد وقتي باغها بيدارند،براي تو نامه بنويسم.

  و تو نامه هايم را بخواني و جواب آنها را به نشاني همه ي غريبان جهان بفرستي.

  اي کاش مي توانستم تنهاييم را براي تو معنا کنم و از گوشه هاي افق برايت آواز
  بخوانم.

  کاش مي توانستم هميشه از تو بنويسم.

  مي ترسم روزي نتوانم بنويسم و دفترهايم خالي بمانند و حرفهاي ناگفته ام هرگز به
  دنيا نيايند.

  مي ترسم نتوانم بنويسم و کسي ادامه ي سرود قلبم را نشنود.

  مي ترسم نتوانم بنويسم وآخرين نامه ام در سکوتي محض بميرد وتازه ترين شعرم به تو
  هديه نشود.

  دوباره شب،دوباره طپش اين دل بي قرارم.

  دوباره سايه ي حرف هاي تو که روي ديوار روبرو مي افتد.

  دلم مي خواهد همه ي ديوارها پنجره شوند و من تو را ميان چشمهايم بنشانم.

  دوباره شب ،دوباره تنهايي و دوباره خودکاري که با همه ي ابر هاي عالم پر نمي شود.

  دوباره شب،دوباره ياد تو که اين دل بي قرار را بيدار نگه داشته.

  دوباره شب،دوباره تنهايي،دوباره سکوت،دوباره من و يک دنيا خاطره...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 20:23  توسط سوگند  | 

عاشقانه

در جلسه امتهان عشق
من ماندهام و یک بدگ سفید.
یک دنیا حرف نا گفتنی
و یک بغل تنهایی و دل تنگی
درد دل من در این کاغذ جا نمیشود..
در این سکوت بغض الود
قطره کوچکی هوس سر سره بازی میکند
و برگه سفیدم
عاشقانه برگه را به اغوش میکشد
عشق تو نوشتنی نیست بانو
در برگه ام کنار ان قطره
یک قلب کوچک میکشم
وقت تمام است برکه ها بالا
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 11:42  توسط سوگند  | 

مطلب عاشقانه

Click for Full Size View

................در كوير زندگي با صداي بلند بايد از حديث رفتن گفت و زيباترين واژه‏هاي عاشقانه را براي يار سرود؛‌

واژه‏هاي پراحساسي كه روي شاخه‏هاي به‏گُل نشستة‌ دل، خبر آمدن خورشيد را در صور اسرافيل بدمند.

واژه‏هايي كه جملگي، حرف‏ها و كلمات جاودانه‏اي باشند كه در دل روزگار بمانند و توسط امواج عشق، بر تمامي دل‏هاي منتظر و مشتاق بنشينند.

واژه‏هايي كه بوي عشق بدهند و مزة فقر؛ تا تنها براي يار سروده شوند و تمنايي از غير يار نداشته باشند.

واژه‏هاي عاشقي، واژه‏هاي غم و حسرت نيستند تا بوي بي‏كسي و درماندگي بدهند؛

معشوق كجا مي‏خواهد كه عاشق بي‏كس و غم‏دار باشد؟

واژه‏هاي عاشقي، واژه‏هاي تازگي، نوشدن، دلدادگي و پويايي‏اند و اگر مزة فقر مي‏دهند براي آن‏ست كه وابسته به غير نباشند،

از غير طلب نكنند و براي غير از يار به زيور درنيايند؛

و اين نه به آن‏ست كه معشوق، همه را براي خود مي‏خواهد كه او نيازي ندارد؛

بلكه عاشق است كه جملگي براي يار مي‏خواهد تا به غير از يار نبيند.

واژه‏هاي عاشقي، واژه‏هايي ماندگارند و با گذر زمان و تغيير شرايط، از بين نمي‏روند؛

بلكه ژرف‏انديش شده و با وسعتي درحال گسترش در آسمان بي‏نهايت دلدادگي، طراوت و تازگي خود را بر تمامي لحظات زندگاني بشر پخش مي‏كنند؛

تا بهترين آفريدة خدا، هيچ‏گاه احساس تنهايي نكند و خود را از رگ گردن به يار نزديك‏تر ببيند.  

براي عبور از كوير، بايد مسلح به واژه‏هاي دلدادگي شد تا چراغ راهنما و هدايتي باشند براي تن‏هاي خسته و تشنه‏اي كه به‏دنبال گمشده‏ و مرشدي از عالم غيب‏اند تا خستگي از تن بدر كرده، به نجات برسند و تن تشنه را بر آب معرفت واژگان دلدادگي زده، سيراب شوند.

آنكه با فقر آشنايي و مجالست داشته باشد، زودتر از خستگي خلاصي يافته،‌ بر تشنگي فايق آمده و سرانجام به فلاح و رستگاري مي‏رسد.

بي‏نيازي از غير، مرحمي است بر زخم‏هاي كهنه‏اي كه بر جسم و روان خسته و تشنه مي‏نشينند و جز سرگذاشتن بر آستان يار و دريافت لطف از درگاهش، داروي شفابخش ديگري يافت نشود.

واژه‏هاي عاشقي، تن‏هاي خسته و تشنه را به سلامت از كوير خشك و سوزان دنيا رهانيده،‌ درهاي معرفت در سرزمين‏هاي سبز را يكي پس از ديگري به روي چشم دل باز كرده تا حركت از پوسته به هسته و تكرار مكرر آن تا فنا و بقا ادامه پيدا كند.

در كوير ماندن بيهودگي است،

روزمرگي است،

مردگي است.

بايد رفت،‌

بايد حتي از دشت‏هاي سرسبز و جنگل‏هاي انبوه گذر كرد؛

و به دريا پيوست؛

و بر قطره قطرة‌ آب‏هاي پهنة عالم، حرف‏ها و كلمات جاودانه را نقش بست تا براي هميشه بر دل روزگار بمانند و از صحنة‌ عالم محو نشوند....................

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 13:9  توسط سوگند  | 

داوود جان امیدوارم خوشت بیاد

چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشيد روی دکمه های پيانو .
صدای موسيقی فضای کوچيک کافی شاپ رو پر کرد .
روحش با صدای آروم و دلنواز موسيقی , موسيقی که خودش خلق می کرد اوج می گرفت .
مثه يه آدم عاشق , يه ديوونه , همه وجودش توی نت های موسيقی خلاصه می شد .
هيچ کس اونو نمی ديد .
همه , همه آدمايي که می اومدن و می رفتن
همه آدمايي که جفت جفت دور ميز ميشستن و با هم راز و نياز می کردن فقط براشون شنيدن يه موسيقی مهم بود .
از سکوت خوششون نميومد .
اونم می زد .
غمناک می زد , شاد می زد , واسه دلش می زد , واسه دلشون می زد .
چشمش بسته بود و می زد .
صدای موسيقی براش مثه يه دريا بود .
بدون انتها , وسيع و آروم .
يه لحظه چشاشو باز کرد و در اولين لحظه نگاهش با نگاه يه دختر تلاقی کرد .
يه دختر با يه مانتوی سفيد که درست روبروش کنار ميز نشسته بود .
تنها نبود ... با يه پسر با موهای بلند و قد کشيده .
چشمای دختر عجيب تکونش داد ... یه لحظه نت موسيقی از دستش پريد و يادش رفت چی داره می زنه .
چشماشو از نگاه دختر دزديد و کشيد روی دکمه های پيانو .
احساس کرد همه چيش به هم ريخته .
دختر داشت می خنديد و با پسری که روبروش نشسته بود حرف می زد .
سعی کرد به خودش مسلط باشه .
يه ملودی شاد رو انتخاب کرد و شروع کرد به زدن .
نمی تونست چشاشو ببنده .
هر چند لحظه به صورت و چشای دختر نگاه می کرد .
سعی کرد قشنگ ترين اجراشو داشته باشه ... فقط برای اون .
دختر غرق صحبت بود و مدام می خنديد .
و اون داشت قشنگ ترين آهنگی رو که ياد داشت برای اون می زد .
يه لحظه چشاشو بست و سعی کرد دوباره خودش باشه ولی نتونست .
چشاشو که باز کرد دختر نبود .
يه لحظه مکث کرد و از جاش بلند شد و دور و برو نگاه کرد .
ولی اثری از دختر نبود .
نشست , غمگين ترين آهنگی رو که ياد داشت کشيد روی دکمه های پيانو .
چشماشو بست و سعی کرد همه چيزو فراموش کنه .
....
شب بعد همون ساعت
وقتی که داشت جای خالی دختر رو نگاه می کرد دوباره اونو ديد .
با همون مانتوی سفيد
با همون پسر .
هردوشون نشستن پشت همون ميز و مثل شب قبل با هم گفتن و خنديدن .
و اون برای دختر قشنگ ترين آهنگشو ,
مثل شب قبل با تموم وجود زد .
احساس می کرد چقدر موسيقی با وجود اون دختر براش لذت بخشه .
چقدر آرامش بخشه .
اون هيچ چی نمی خواست .. فقط دوس داشت برای گوشای اون دختر انگشتای کشيده شو روی پيانو بکشه .
ديگه نمی تونست چشماشو ببنده .
به دختر نگاه می کرد و با تموم احساسش فضای کافی شاپ رو با صدای موسيقی پر می کرد .
شب های متوالی همين طور گذشت .
هر روز سعی می کرد يه ملودی تازه ياد بگيره و شب اونو برای اون بزنه .
ولی دختر هيچ وقت حتی بهش نگاه هم نمی کرد .
ولی اين براش مهم نبود .
از شادی دختر لذت می برد .
و بدترين شباش شبای نيومدن اون بود .
اصلا شوقی برای زدن نداشت و فقط بدون انگيزه انگشتاشو روی دکمه ها فشار می داد و توی خودش فرو می رفت .
سه شب بود که اون نيومده بود .
سه شب تلخ و سرد .
و شب چهارم که دختر با همون پسراومد ... احساس کرد دوباره زنده شده .
دوباره نت های موسيقی از دلش به نوک انگشتاش پر می کشيد و صدای موسيقی با قطره های اشکش مخلوط می شد .
اونشب دختر غمگين بود .
پسربا صدای بلند حرف می زد و دختر آروم اشک می ريخت .
سعی کرد يه موسيقی آروم بزنه ... دل توی دلش نبود .
دوست داشت از جاش بلند شه و با انگشتاش اشکای دخترو از صورتش پاک کنه .
ولی تموم اين نيازشو توی موسيقی که می زد خلاصه می کرد .
نمی تونست گريه دختر رو ببينه .
چشماشو بست و غمگين ترين آهنگشو
به خاطر اشک های دختر نواخت .
...
همه چيشو از دست داده بود .
زندگيش و فکرش و ذکرش تو چشمای دختری که نمی شناخت خلاصه شده بود .
يه جور بغض بسته سخت
يه نوع احساسی که نمی شناخت
يه حس زير پوستی داغ
تنشو می سوزوند .
قرار نبود که عاشق بشه ...
عاشق کسی که نمی شناخت .
ولی شده بود ... بدجورم شده بود .
احساس گناه می کرد .
ولی چاره ای هم نداشت ... هر شب مثل شب قبل مثل شب اول ... فقط برای اون می زد .
...
يک ماه ازش بی خبر بود .
يک ماه که براش يک سال گذشت .
هيچ چی بدون اون براش معنی نداشت .
چشماش روی همون ميز و صندلی هميشه خالی دنبال نگاه دختر می گشت .
و صدای موسيقی بدون اون براش عذاب آور بود .
ضعيف شده بود ... با پوست صورت کشيده و چشمای گود افتاده ...
آرزوش فقط يه بار ديگه
ديدن اون دختر بود .
يه بار نه ... برای هميشه .
اون شب ... بعد از يه ماه ... وقتی که داشت بازم با چشمای بسته و نمناکش با انگشتاش به پيانو جون می داد دختر
با همون پسراز در اومد تو .
نتونست ازجاش بلند نشه .
بلند شد و لبخندی از عمق دلش نشست روی لباش .
بغضش داشت می شکست و تموم سعيشو می کرد که خودشو نگه داره .
دلش می خواست داد بزنه ... تو کجايي آخه .
دوباره نشست و سعی کرد توی سلولای به ريخته مغزش نت های شاد و پر انرژی رو جمع کنه و فقط برای ورود اون
و برای خود اون بزنه .
و شروع کرد .
دختر و پسرهمون جای هميشگی نشستن .
و دختر مثل هميشه حتی يه نگاه خشک و خالی هم بهش نکرد .
نگاهش از روی صورت دختر لغزيد روی انگشتای اون و درخشش يک حلقه زرد چشمشو زد .
يه لحظه انگشتاش بی حرکت موند و دلش از توی سينه اش لغزيد پايين .
چند لحظه سکوت توجه همه رو به اون جلب کرد و خودشو زير نگاه سنگين آدمای دور و برش حس کرد .
سعی کرد دوباره تمرکز کنه و دوباره انگشتاشو به حرکت انداخت .
سرشو که آورد بالا نگاهش با نگاه دختر تلاقی کرد .
- ببخشيد اگه ميشه يه آهنگ شاد بزنيد ... به خاطر ازدواج من و سامان .... امکان داره ؟
صداش در نمي اومد .
آب دهنشو قورت داد و تموم انرژيشو مصرف کرد تا بگه :
- حتما ..
يه نفس عميق کشيد و شاد ترين آهنگی رو که ياد داشت با تموم وجودش
فقط برای اون
مثل هميشه
فقط برای اون زد
اما هيچکس اونشب از لا به لای اون موسيقی شاد
نتونست اشک های گرم اونو که از زير پلک هاش دونه دونه می چکيد ببينه
پلک هايي که با خودش عهد بست برای هميشه بسته نگهشون داره
دختر می خنديد
پسر می خنديد
و يک نفر که هيچکس اونو نمی ديد
آروم و بی صدا
پشت نت های شاد موسيقی
بغض شکسته شو توی سينه رها می کرد

 
 
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 21:26  توسط سوگند  | 

شب قدر

بهم گفت تو هم مثل من گريه ات نمي آد ؟

گفتم واسه چي گريه كنم ؟ مگه آمديم عزاداري ؟

جا خورد گفت :پس چي ؟ مثلا شب قدره ها !

عزاست ديگه

خنديدم راحت خنديدم گفتم : كي گفته شب قدر شب عزاداريه ؟ اتفاقا شب مباركيه 

يه جورايي بايد ته دلت شاد هم باشي

فكر ميكنم گيج شده بود ادامه دادم قرار است قرآن بخوانيم دعا كنيم مگر نه ؟

گفتم ممكنه آدم وقتي داره دعا ميخونه گريه اش هم بياد اما اين گريه عزا نيست از جنس گريه حرف زدن با خداست جنس خواستن از خدا جنس طلب بخشش جنس تشكر از رحمتش

آره اين هم هست كه شهادت امام علي ع توي شب 21 ماه مبارك رمضان با شب قدر هم زمان شده و آن را محزون كرده اگر شب بيست يكم عزاداري كنيم به خاطر شهادت امام علي ع هستش نه به خاطر اين كه شب قدر شب عزاداري باشه

گفت : منم دعا ميكنم يه طومار بزرگ دارم كه شك ندارم جايش همين جاست

يكي يكي به خدا ميگم و منتظر مي مونم تا خدا تيك بزنه ولي نمي فهمم اين همه رمز آلود بودن را اصلا چرا معلوم نيست كدام يك از اين شب ها شب قدر است ؟

گفتم : اگر شب مشخصي بود و تو آن را از دست مي دادي چه حالي مي شدي ؟ شايد خدا خواسته چند بار به ما فرصت بده  گفته بعد از حدود دو دهه روزه داري كم كم مي توني آمادگي درك شب قدر و رقم خوردن سرنوشتت را داشته باشي . شب بيست و يكم بيدار بمان و فكر كن و دعا كن و قرآن بخوان .اما شب بيست و سوم را هم داري اگر نشد و خواب ماندي شب هاي ديگر هم فرصت باقي است

 

 

 

(((((((((((كوه درد))))))))))))

دوباره شب دوباره من

دوباره تو ، دوباره چاه

دوباره قصه  تو و

دوباره كوفه كوفه ، آه

كدام كوه در جهان است

به ارتفاع درد تو ؟

كه هر خزان چكيده اي

از آه خشك و سرد توست

هنوز جاي پاي توست

به روي سنگفرش شب

به روي شانه ، بار درد

و كيسه اي پر از رطب

تمام اشك هاي من فداي تو

فداي درد هاي تو

نه اشك هاي من كم اند

تمام من فداي تو

 

 

بچه ها يه خواهش دارم ازتون تو رو خدا اين شب ها مريض ها رو فراموش نكنيد مخصوصا سرطاني ها رو

بچه ها تو رو خداااااااااااااااا

يادتون نره هااااااااااااااااا منم دعا كنين منم همتون رو دعا مي كنم

محتاج دعاتون

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 5:52  توسط سوگند  | 

تقدیم به برادر عزیزم داوود

خیلی بده دل شکوندن

دلم شکسته.ولی نه،نشکسته. آخه دل من عین دل بیشتر آدما شیشه ای نیست که بخواد بشکنه.دل من از جنس گلبرگهای شقایقه. گلبرگهایی که اونقده ظریفن که کوچیکترین ضربه ای رو حس می کنن. کوچکترین ضربه از عزیزترین آدمایی که خیلی دوسشون دارن.گلبرگهای دل من شکستنی نیستن ولی خیلی زود با کوچکترین ضر به ای خراش بر میدارن و خیلی زود این خراش ها رودلم نقش میبندن .شایدم یه وقتی گلبرگای دلم پرپر شدن. ولی ای کاش یه کسی یا یه چیزی گلبرگهای دلمو عین اولش سیقل بده.

ای کاش گلبرگای دلم به جای اینکه خونه ی همیشگی مروارید های چشمام باشن پر بشن از محبت و مهربونی به جای گله و دلشکستگی.

ای کاش همه ی گفتنی ها شدنی بودن.

ای کاش.


ولی بقیه بی تقصیرن. شاید مشکل از دل منه که از جنس گلبرگهای شقایقه .آره مشکل ازدل منه که  اینطور کوچکترن ضربه ای رو حس می کنه و رو دلم خش می ندازه وتو دلم حک میکنه.

آره آدما بی تقصیرن

مشکل از دل منه.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 8:14  توسط سوگند  | 

داستانک

۲۵۰ سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده ای تصمیم یه ازدواج گرفت با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند. وقتی خدمتکار پیر قصر، ماجرا را شنید بشدت غمگین شد چون دختر او مخفیانه عاشق شاهزاده بود ، دخترش گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت. مادر گفت: تو شانسی نداری، نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا. دختر جواب داد: می دانم هرگز مرا انتخاب نمی کند، اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم.
روز موعود فرا رسید و شاهزاده به دختران گفت: به هر یک از شما دانه ای می دهم، کسی که بتواند در عرض ۶ ماه زیباترین گل را برای من بیاورد، ملکه آینده چین می شود.
دختر پیرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت. سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد، دختر با باغبانان بسیاری صحبت کرد و راه گلکاری را به او آمیختند، اما بی نتیجه بود، گلی نرویید.
روز ملاقات فرا رسید، دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و دیگر دختران هر کدام گل بسیار زیبایی به رنگها و شکلهای مختلف در گلدان های خود داشتند. لحظه موعود فرا رسید شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسی کرد و در پایان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آینده او خواهد بود. همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هیچ گلی سبز نشده است. شاهزاده توضیح داد: این دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسری امپراتور می کند: گل صداقت… همه دانه هایی که به شما دادم عقیم بودند، امکان نداشت گلی از آنها سبز شود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 7:58  توسط سوگند  | 

بهاربيست                    www.bahar21.blogfa.comدر اتاقو قفل کرد
پرده پنجره اتاق رو کشید
نشست روی صندلی
ُسیگار نیمه کشیده شو برداشت و پک عمیقی بهش زد
تاریکی و دود بود که در هم می آمیخت
و مرد , با چشم های نیمه باز و سرخ ,
به این هم آغوشی رخوتناک , نگاه می کرد
دود سفید و تنبل سیگار , مواج و ملایم , در آغوش تاریکی فرو می رفت و محو میشد
انگار تاریکی , دود رو می بلعید و اونو درون خودش , خفه می کرد
مرد از تماشای این هماغوشی بی رحمانه , سرگیجه گرفت و به سرفه افتاد
....
روزهای اول گل سرخ بود و چشم ها
لرزش خفیف لب ها بود و نگاه های پر از ترانه
شنیدن بود و تپیدن
عشق بود و رعشه های خفیف و گرم زیر پوستی
روزهایی که همه چیز معنای خاصی داشت و سلام ها مثل قهوه داغ ,
در یک بعد از ظهر سرد زمستان , حسابی , می چسبید
تعریف مرد , از عشق , دوست داشتنی فرا تز از مرزهای منطق بود و زن ,
عشق را به ایثار دل , تفسیر می کرد
مرد , که هیچگاه عاشق نشده بود ,
از گرمای با او بودن ,
لذت می برد
و حس می کرد چیزی در درونش متحول می شود
و زن , مدام لبخند می زد ,
و گاهی چشم هایش از هیجان , مرطوب میشد و دستهایش مرتعش از لمس با هم بودن ,
دستهای مرد را در آغوش میکشید
روزهای اول , همیشه زیباست
مثل روز اول خریدن یک کفش چرم براق
مثل روز اول مدرسه
مثل روز تولد
هر تماسی , پر بود از فدایت شوم ها و دوستت دارم ها و بی تو هرگز
و هر نگاهی , لبریز بود از تمنا و خواستن و نیاز
زن , مثل بهار شده بود ,
پراز طراوت و تازگی و تبسم های پنهان همیشگی
و مرد , شاد تر از تمام روزهای تنها بودنش , راست قامت و بی پروا
روی این وسعت سفید , لکه ای هم اگر بود , محو بود و مبهم
یا اگر خیلی هم بزرگ بود ,
به چشم هیچکدامشان , نمی آمد
شعرهای عاشقانه بود و وعده های مخفیانه
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 5:32  توسط سوگند  | 

یک داستان جالب

پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود. با تعجب دید که تخت خواب مرتب و همه چیز جمع و جور شده. یک پاکت هم روی بالش گذاشته شده و روش نوشته شده پدر!

با بدترین پیش داوری های ذهنی پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند:

پدر عزیزم! با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم. من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم فرار کنم، چون می خواستم جلوی یک رویارویی با تو و مادر رو بگیرم. من احساسات واقعی ام را با stacy پیدا کردم. او واقعا معرکه است. اما می دونستم که تو اون رو نخواهی پذیرفت. به خاطر تیز بینی هاش، خالکوبی هاش، لباس های تنگ موتور سواریش و به خاطر اینکه سنش از من خیلی بیشتره. اما فقط احساسات نیست پدر ، اون حامله است. stacy به من گفت ما می تونیم شاد و خوشبخت بشیم. اون یک تریلی توی جنگل داره و کلی هیزم برای تمام زمستون. ما یک رویای مشترک داریم برای داشتن تعداد زیادی بچه. stacy چشمان من رو به روی حقیقت باز کرد که ماریجوانا واقعا به کسی صدمه نمی زنه. ما اون رو برای خودمون می کاریم ، و برای تجارت ، با کمک آدمای دیگه ای که توی مزرعه هستند برای تمام کوکائین ها و اکستازی هایی که می خواهیم. در ضمن دعا می کنیم که علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا کنه و stacy بهتر بشه. اون لیاقتش رو داره. نگران نباش پدر. من 15 سالمه و می دونم چطور از خودم مراقبت کنم. مطمئنم که یک روز برای دیدارتون برمی گردیم ، اون وقت تو می تونی نوه های زیادت رو ببینی.

با عشق،

پسرت john

--------------------------------------------------------------

پاورقی: پدر جان، هیچ کدوم از جریانات بالا واقعی نیست. من بالا هستم توی خونه ی Tommy. فقط می خواستم بهت یادآوری کنم که در دنیا چیزهای بد تری هم هست نسبت به کارنامه ی مدرسه ام که روی میزمه. دوستت دارم ! هر وقت برای اومدن به خونه امن بود بهم زنگ بزن.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 3:42  توسط سوگند  | 

بهاربيست                 www.bahar20.sub.ir

داستان زيبای خنده تلخ سرنوشت
بهترین و جذابترین داستان های کوتاه از بهاربیست

شروع:
نفس عمیق کشیدم و دسته گل رو با لطیف ترین حالتی که می شد توی دستام نگه داشتم
هنوز یه ربع به اومدنش مونده بود
نمی دونستم چرا اینقدر هیجان زده ام
به همه لبخند می زدم
آدمای دور و بر در حالی که لبخندمو با یه لبخند دیگه جواب می دادن درگوش هم پچ پچ می کردنو و دوباره می خندیدن
اصلا برام مهم نبود
من همتونو دوست دارم
همه چیز به نظرم قشنگ و دوست داشتنی بود
دسته گل رو به طرف صورتم آوردم و دوباره نفس عمیق کشیدم
چه احساس خوبیه احساس دوست داشتن
به این فکر کردم که وقتی اون از راه برسه چقدر همه آدما به من و اون حسودی می کنن
و این حس وسعت لبخندمو بیشتر کرد
تصمیم خودمو گرفته بودم , امروز بهش می گم , یعنی باید بهش بگم
ساعتمو نگاه کردم : هنوز ده دقیقه مونده بود
بیچاره من , نه, بیچاره به آدمای بدبخت می گن ... من با داشتن اون یه خوشبخت تموم عیارم
به روزای آینده فکر می کردم , روزایی که من و اون
دو نفری , دست توی دست هم توی آسمون راه می رفتیم
قبلا تنهایی رو به همه چیز ترجیح می دادم ولی حالا حتی از تصور تنهایی وقتی اون هست متنفر بودم .
من و اون , می تونیم دو تا بچه داشته باشیم
اولیش دختر ... اسمشم مثلا نگار .. یا مهتاب
مثل دیوونه ها لبخند می زدم , اونم کنار یه خیابون پر رفت و آمد ... ولی دیوونه بودن برای با اون بودن عیبی نداره
خب دخترمون شبیه کدوممون باشه بهتره ... شبیه اون باشه خیلی بهتره اونوقت دوتا عشق دارم
دومین بچه مون پسر باشه خوبه ... اسمشم ... اهه من چقدر خودخواهم
یه نفری دارم واسه بچه هامون اسم می ذارم ... خب اونم باید نظر بده
ولی به نظر من اسم سپهر یا امید یا سینا قشنگتر از اسمای دیگه اس
دوس دارم پسرمون شبیه خودم باشه
یه مرد واقعی ...
به خودم اومدم , دو دقیقه به اومدنش مونده بود
دیگه بلااستثنا همه نگاهم می کردن , شاید ته دلشون می گفتن بیچاره ... اول جوونی خل شده حیوونکی
گور بابای همه , فقط اون ,
بعد از دو ماه آشنایی دیگه هیچی بین ما مبهم و گنگ نبود
دیوونه وار بهش عشق می ورزیدم و اونم همینطور
مطمئن بودم که وقتی بهش پیشنهاد ازدواج بدم ذوق می کنه و می پره توی بغلم
ولی خب اینجا برای مطرح کردن این پیشنهاد خیلی شلوغ بود
باید می بردمش یه جای خلوت
خدای من ... چقدر حالم خوبه امروز ,
وای , چه روزایی خوبی می تونیم کنار هم بسازیم , روزای پر از عشق , لبخند و آرامش
عشق همه خوبیا رو با هم داره , آرامش , امنیت , شادی و مهم تر از همه امید به زندگی .
بیا دیگه پرنده خوشگل من ..
امتداد نگاهم از بین آدمای سرگردون توی پیاده رو خودشو رسوند به چشمای اون .
خودش بود ...
.............. ........

لطفا برای خواندن بقيه داستان به بخش ادامه مطلب مراجعه كنيد



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 3:3  توسط سوگند  | 

خدایا خودت هواشو داشته باش...

6.jpg

از شما دوستان عزیز خواهش میکنم برای تک ستاره ی فوتسال مشهد مصطفی طیبی که از دو هفته دیگر به همراه تیم ملی فوتسال عازم برزیل میشود دعا کنید 

نویسنده :پویا

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 4:13  توسط سوگند  | 

ارزش خود را بدانيد . . .

يک سخنران معروف سينما , سمينار خود را با بالا گرفتن يک 20 دلاري آغاز کرد. او از 200 نفر شرکت کننده در سمينار پرسيد: "چه کسي اين اسکناس 20 دلاري رو دوست دارد ؟" دستها شروع به بالا رفتن کرد. او گفت:"من مي خواهم اين 20 دلاري را به يکي از شما بدهم. اما اول بگذاريد يک کاري بکنم." سپس شروع به مچاله کردن اسکناس کرد. پس دوباره پرسيد: "کسي هست که هنوز اين اسکناس را بخواهد؟" باز دستها بالا رفت.
او اين گونه ادامه داد: "بسیار خوب. اگر من اين کار را با اسکناس بکنم چه؟" و بعد اسکناس را به زمين انداخت و با کفش خود شروع به ماليدن آن به کف اتاق کرد.
سپس آن را که کثيف و مچاله شده بود برداشت و باز گفت: "هنوز کسي هست که اين 20 دلاري را بخواهد؟" اما هنوز دستها در هوا بود.
سخنران گفت: "دوستان من , همگي شما يک درس با ارزش را فرا گرفتيد. شما بي توجه به اينکه من چه بلايي بر سر اين اسکناس آوردم باز هم خواستار آن بوديد. زيرا هيچ از ارزش آن کم نشده بود و هنوز 20 دلار مي ارزيد."
"خيلي از اوقات ما در زندگيمان ,  به وسيله تصميم هايي که مي گيريم و وقايعي که برای پيش مي آید , پرتاب , مچاله و به زمين ماليده مي شويم. در اين گونه مواقع احساس مي کنيم که ارزش خود را از دست داده ابم, اما مهم نيست که چه اتفاقي افتاده يا خواهد افتاد, به هر حال شما هرگز ارزش خود را از دست نمي دهيد:تميز يا کثيف , مچاله يا صاف , باز هم شما از نظر آنهايي که دوستتان دارند ارزش فوق العاده زيادي داريد." ارزش زندگي ما به کارهايي که انجام مي دهيم و افرادي که مي شناسيم تعيين نمي گردد. بلکه بر اساس آن چيزي که هستيم تعيين مي شود.
+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 3:50  توسط سوگند  | 

معجون عشق

دختری بعد از ازدواج نمی توانست با مادرشوهرش کنار بیاید و هر روز با او جر و بحث می کرد.

عاقبت دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد سمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد!

داروساز گفت اگر سم خطرناکی به او بدهد و مادرشوهرش بمیرد،همه به او شک خواهند کرد،پس معجونی به دختر داد و گفت که هر روز مقداری از آن را در غذای مادرشوهر بریزد تا سم معجون کم کم در او اثر کند و او را بکشد و توصیه کرد در این مدت با مادرشوهر مدارا کند تا کسی به او شک نبرد.

دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقداری از آن را در غذای مادرشوهر می ریخت و با مهربانی به او می داد.

هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس،اخلاق مادرشوهر هم بهتروبهتر شد تا آن جا که یک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت : دیگر از مادرشوهرم متنفر نیستم. حالا او را مانند مادرم دوست دارم و دیگر دلم نمی خواهد که بمیرد، خواهش می کنم داروی دیگری به من بدهید تا سم را از بدنش خارج کند.

داروساز لبخندی زد و گفت : دخترم، نگران نباش. آن معجونی که به تو دادم سم نبود بلکه سم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادرشوهرت از بین رفته است
+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 3:48  توسط سوگند 

سگ فراموشکار !!!

قصابی با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند .اما کاغذی را در دهان سگ دید .کاغذ را گرفت.روی کاغذ نوشته بود" لطفا ۱۲ سوسیس و یک ران گوشت بدهید" . ۱۰ دلار همراه کاغذ بود.قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت .سگ هم کیسه راگرفت و رفت .

قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و به دنبال سگ راه افتاد .

سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید . با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد.قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد .قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند .

اتوبوس آمد, سگ جلوی اتوبوس آمد و شماره آن را نگاه کرد و به ایستگاه برگشت .صبر کرد تا اتوبوس بعدی آمد. دوباره شماره آن را چک کرد اتوبوس درست بود. سوار شد.قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد.

اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود وسگ منظره بیرون را تماشا می کرد .پس از چند خیابان سگ روی پنجه باند شد و زنگ اتوبوس را زد .اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد.قصاب هم به دنبالش.

سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید .گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید .این.کار را بازهم تکرار کرد. اما کسی در را باز نکرد.

سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیواری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت.

مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ  کرد.قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد :چه کار می کنی ؟دیوانه! این سگ یک نابغه است .این باهوش ترین سگی هست که من تا به حال دیده ام.

مرد نگاهی به قصاب کرد و گقت:تو به این می گویی باهوش ؟این دومین بار در این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کند بردارد !!

                                                                                         (وحید)

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 3:44  توسط سوگند 

باز هم يك داستان كوتاه و جذاب

داستانی از يك دلباخته ، يك عاشق
عاشقی كه هيچوقت عشق خود را جز از راه چشم لمس نكرد
هيچكس
بهترين و جديدترين داستان كوتاه از بهار بيست            www.bahar20.sub.ir

بهترین و جذابترین داستان های کوتاه از بهاربیست

چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشيد روی دکمه های پيانو .
صدای موسيقی فضای کوچيک کافی شاپ رو پر کرد .
روحش با صدای آروم و دلنواز موسيقی , موسيقی که خودش خلق می کرد اوج می گرفت .
مثه يه آدم عاشق , يه ديوونه , همه وجودش توی نت های موسيقی خلاصه می شد .
هيچ کس اونو نمی ديد .
همه , همه آدمايي که می اومدن و می رفتن
همه آدمايي که جفت جفت دور ميز ميشستن و با هم راز و نياز می کردن فقط براشون شنيدن يه موسيقی مهم بود .
از سکوت خوششون نميومد .
اونم می زد .
غمناک می زد , شاد می زد , واسه دلش می زد , واسه دلشون می زد .
چشمش بسته بود و می زد .
صدای موسيقی براش مثه يه دريا بود .
بدون انتها , وسيع و آروم .
يه لحظه چشاشو باز کرد و در اولين لحظه نگاهش با نگاه يه دختر تلاقی کرد .
يه دختر با يه مانتوی سفيد که درست روبروش کنار ميز نشسته بود .
تنها نبود ......

برای خواندن ادامه این داستان کوتاه ، لطفا به بخش ادامه مطلب مراجعه کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 3:55  توسط سوگند  |