http://falcaoooo12.blogfa.com/
با تشکر سوگند
داستانک,عاشقانه,اس ام اس,
http://falcaoooo12.blogfa.com/
با تشکر سوگند
برنامهنويس نخستين سوال را مطرح کرد: «فاصله زمين تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اينکه کلمهاى بر زبان آورد دست در جيبش کرد و ۵ دلار به برنامهنويس داد. حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چيست که وقتى از تپه بالا ميرود ۳ پا دارد و وقتى پائين ميآيد ۴ پا؟» برنامهنويس نگاه تعجب آميزى کرد و سپس به سراغ کامپيوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طريق مودم بيسيم کامپيوترش به اينترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمريکا را هم جستجو کرد. باز هم چيز بدرد بخورى پيدا نکرد. سپس براى تمام همکارانش پست الکترونيک فرستاد و سوال را با آنها در ميان گذاشت و با يکى دو نفر هم گپ (chat) زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند.
بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بيدار کرد و ٥٠ دلار به او داد. مهندس مودبانه ٥٠ دلار را گرفت و رويش را برگرداند تا دوباره بخوابد. برنامهنويس بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟» مهندس دوباره بدون اينکه کلمهاى بر زبان آورد دست در جيبش کرد و ۵ دلار به برنامهنويس داد و رويش را برگرداند و خوابيد
...
عنوان موضوع انشا اين مطلب داده شد که ''شجاعت يعني چه؟'' محصلي در قبال اين موضوع
فقط نوشته بود : ''شجاعت يعني اين'' و برگه ي خود را سفيد به ممتحن تحويل داده بود و رفته
يود ! اما برگه ي آن جوان دست به دست دبيران گشته بود و همه به اتفاق و بدون استثنا به ورقه
سفيد او نمره 20 دادند
چشمای مغرورش هیچوقت از یادم نمیره .
رنگ چشاش آبی بود .
رنگ آسمونی که ظهر تابستون داره . داغ داغ…
وقتی موهای طلاییشو شونه می کرد دوست داشتم دستامو زیر موهاش بگیرم
مبادا که یه تار مو از سرش کم بشه .
دوستش داشتم .
لباش همیشه سرخ بود .
مثل گل سرخ حیاط . مثل یه غنچه …
وقتی می خندید و دندونای سفیدش بیرون می زد اونقدرمعصوم و دوست داشتنی می شد که اشک توی چشمام جمع میشد.
دوست داشتم فقط بهش نگاه کنم .
دیوونم کرده بود .
اونم دیوونه بود .
مثل بچه ها هر کاری می خواست می کرد .
دوست داشت من به لباش روژ لب بمالم .
می دونست وقتی نگام می کنه دستام می لرزه .
اونوقت دور لباش هم قرمز می شد .
بعد می خندید . می خندید و…
منم اشک تو چشام جمع میشد .
صدای خنده اش آهنگ خاصی داشت .
قدش یه کم از من کوتاه تر بود .
وقتی می خواست بوسش کنم ٫
چشماشو میبست ٫
سرشو بالا می گرفت ٫
لباشو غنچه می کرد ٫
دستاشو پشت سرش می گرفت و منتظر می موند .
من نگاش می کردم .
اونقدر نگاش می کردم تا چشاشو باز می کرد .
تا می خواست لباشو باز کنه و حرفی بزنه ٫
لبامو می ذاشتم روی لبش .
دوست داشت لباشو گاز بگیرم .
من دلم نمیومد .
اون لبامو گاز می گرفت .
چشاش مثل یه چشمه زلال بود ٫صاف و ساده …
وقتی در گوشش آروم زمزمه می کردم : دوستت دارم ٫
نخودی می خندید .
شبا سرشو می ذاشت رو سینمو صدای قلبمو گوش می داد .
من هم موهاشو نوازش میکردم .
عطر موهاش هیچوقت از یادم نمیره .
دوست داشت وقتی بغلش می کردم فشارش بدم ٫
لباشو می ذاشت روی بازوم و می مکید٫
جاش که قرمز می شد می گفت :
هر وقت دلت برام تنگ شد٫ اینجا رو بوس کن .
منم روزی صد بار بازومو بوس می کردم .
تا یک هفته جاش می موند .
معاشقه من و اون همیشه طولانی بود .
تموم زندگیمون معاشقه بود .
همیشه بعد از اینکه کلی برام میرقصید و خسته می شد ٫
میومد و روی پام میشست .
دستمو می گرفت و می ذاشت روی قلبش ٫
می گفت : میدونی قلبم چی می گه ؟
می گفتم : نه
می گفت : میگه لاو لاو ٫ لاو لاو …
بعد می خندید . می خندید ….
منم اشک تو چشام جمع می شد .
اندامش اونقدر متناسب بود که هر دختری حسرتشو بخوره .
مثل مجسمه مرمر ونوس .
تا نزدیکش می شدم از دستم فرار می کرد .
مثل بچه ها .
قایم می شد ٫ جیغ می زد ٫ می پرید ٫ می خندید …
وقتی می گرفتمش گازم می گرفت .
بعد یهو آروم می شد .
به چشام نگاه می کرد .
اصلا حالی به حالیم می کرد .
دیوونه دیوونه …
بیشتر شبا تا صبح بیدار بودم .
نمی خواستم این فرصت ها رو از دست بدم .
می خواستم فقط نگاش کنم .
هیچ چیزبرام مهم نبود .
فقط اون …
من می دونستم (( بهار )) سرطان داره .
خودش نمی دونست .
نمی خواستم شادیشو ازش بگیرم .
تا اینکه بلاخره بعد از یکسال سرطان علایم خودشو نشون داد .
بهار پژمرد .
هیچکس حال منو نمی فهمید .
دو هفته کنارش بودم و اشک می ریختم .
یه روز صبح از خواب بیدار شد ٫
دستموگرفت ٫
آروم برد روی قلبش ٫
گفت : می دونی قلبم چی می گه؟
بعد چشاشو بست.
تنش سرد بود .
دستمو روی سینه اش فشار دادم .
هیچ تپشی نبود .
داد زدم : خدا …
بهارمرده بود .
من هیچی نفهمیدم .
ولو شدم رو زمین .
هیچی نفهمیدم .
هیچکس نمی فهمه من چی میگم .
هنوز صدای خنده هاش تو گوشم می پیچه ٫
هنوزم اشک توی چشام جمع می شه ٫
هنوزم دیوونه ام.
وقتى که کلاس رسميت پيدا کرد، استاد يک ليوان بزرگ شيشه اى از جعبه بيرون آورد و روى
ميز گذاشت. سپس چند قلوه سنگ از درون جعبه برداشت و آن ها را داخل ليوان انداخت. آن گاه
از دانشجويان که با تعجب به او نگاه مى کردند، پرسيد:"آيا ليوان پر شده است؟" همه گفتند:" بله،
پر شده."
استاد مقدارى سنگ ريزه را از جعبه برداشت و آن ها را روى قلوه سنگ هاى داخل ليوان
ريخت. بعد ليوان را کمى تکان داد تا ريگ ها به درون فضاهاى خالى بين قلوه سنگ ها بلغزند.
سپس از دانشجويان پرسيد:"آيا ليوان پر شده است؟" همگى پاسخ دادند:"بله، پر شده!"
استاد دوباره دست به جعبه برد و چند مشت شن را برداشت و داخل ليوان ريخت. ذرات شن به
راحتى فضاهاى کوچک بين قلوه سنگ ها و ريگ ها را پر کردند. استاد يک بار ديگر از
دانشجويان پرسيد:"آيا ليوان پر شده است؟" دانشجويان هم صدا جواب دادند:"بله، پر شده!"
استاد از داخل جعبه يک بطرى آب را برداشت و آن را درون ليوان خالى کرد. آب تمام فضاهاى
کوچک بين ذرات شن را هم پر کرد. اين بار قبل از اين که استاد سوالى بکند، دانشجويان با خنده
فرياد زدند:"بله، پر شده!"
بعد از آن که خنده ها تمام شد، استاد گفت:"اين ليوان مانند شيشه عمر شماست و آن قلوه سنگ ها
هم چيزهاى مهم زندگى شما مثل سلامتى، خانواده، فرزندان و دوستانتان هستند. چيزهايى که اگر
هر چيز ديگرى را از دست داديد و فقط اين ها برايتان باقى ماندند، هنوز هم زندگى شما پر
است."
استاد نگاهى به دانشجويان انداخت و ادامه داد:"ريگ ها هم چيزهاى ديگرى هستند که در زندگى
مهمند، مثل شغل، ثروت، خانه. و ذرات شن هم چيزهاى کوچک و بى اهميت زندگى هستند. اگر
شما ابتدا ذرات شن را داخل ليوان بريزيد، ديگر جايى براى سنگ ها و ريگ ها باقى نمى ماند.
اين وضعيت در مورد زندگى شما هم صدق مى کند. در زندگى حواستان را به چيزهايى معطوف
کنيد که واقعاً اهميت دارند، همسرتان را براى شام به رستوران ببـريد، با فرزندانتـان بازيى کنيد
و به دوستان خود سر بزنيد. براى نظافت خانه يا تعميـر خرابى هاى کوچک هميشه وقت هست.
ابتدا به قلوه سنگ هاى زندگيتان برسيد، بقيه چيزها حکم ذرات شن را دارند.
خانم معلم اینو گفت و مشغول جمع آوری برگه های امتحان ریاضی شد . اما به میزسوسن که رسید دید او کاملا خواب است در حالی که فقط پاسخ سوال اول را نوشته...
عصبانی شد و خواست فریاد بکشد که - مریم همسایه دیوار به دیوار سوسن - گفت :
خانم اجازه .... سوسن واسه اینکه از ریاضی بیست بگیره دیشب تا صبح نخوابید...
خانم معلم به پاسخ سوال اول نگاه کرد و ...
دقیق و درست بود.
برگه رو به آرومی از زیر سر سوسن بیرون کشید و زیرش نوشت بیست...
چشمای مغرورش هیچوقت از یادم نمیره .
رنگ چشاش آبی بود .
رنگ آسمونی که ظهر تابستون داره . داغ داغ…
وقتی موهای طلاییشو شونه می کرد دوست داشتم دستامو زیر موهاش بگیرم
مبادا که یه تار مو از سرش کم بشه .
دوستش داشتم .
لباش همیشه سرخ بود .
مثل گل سرخ حیاط . مثل یه غنچه …
وقتی می خندید و دندونای سفیدش بیرون می زد اونقدرمعصوم و دوست داشتنی می شد که اشک توی چشمام جمع میشد.
دوست داشتم فقط بهش نگاه کنم .
دیوونم کرده بود .
اونم دیوونه بود .
مثل بچه ها هر کاری می خواست می کرد .
دوست داشت من به لباش روژ لب بمالم .
می دونست وقتی نگام می کنه دستام می لرزه .
اونوقت دور لباش هم قرمز می شد .
بعد می خندید . می خندید و…
منم اشک تو چشام جمع میشد .
صدای خنده اش آهنگ خاصی داشت .
قدش یه کم از من کوتاه تر بود .
وقتی می خواست بوسش کنم ٫
چشماشو میبست ٫
سرشو بالا می گرفت ٫
لباشو غنچه می کرد ٫
نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...
ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...
کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...
کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم
و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است
میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...
کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...
میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود
میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...
انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...
شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهيه . اما معنيش رو شايد سالها طول بکشه تا بفهمي !
تو اين کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شير مي خواد!
تنهايي ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا اميدي ، شکنجه رو حي ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛
هق هق شبونه ؛ افسردگي ، پشيموني، بي خبري و دلواپسي و .... !
براي هر کدوم از اين کلمات چند حرفي که خيلي راحت به زبون مياد
و خيلي راحت روي کاغذ نوشته ميشه بايد زجر و سختي هايي رو تحمل کرد
تا معاني شون رو فهميد و درست درک شون کرد !!!
متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم
از انتظار ... از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم
اما امروز از ساعت ۱۷ تیم ملی به مصاف چک میرود برای تیم ملی و مصطفی طیبی ارزوی موفقیت میکنیم.
مردی که همسرش را از دست داده بود دختر سه ساله اش را بسیــار دوست می داشت
دخترک به بیماری سختی مبتلا شد
پدر به هر دری زد تا کودک سلامتی اش را دوباره بدست بیاورد، هرچه پول داشت برای درمان او خرج کرد
ولی بیماری جان دخترک را گرفت و او مرد...
پدر در خانه اش را بست و گوشه گیر شد. با هیچکس صحبت نمی کرد
سرکار نمی رفت. دوستان و آشنایانش خیلی سعی کردند تا او را به زندگی عادی برگردانند
ولی موفق نشدند. شبی پدر رویای عجیبی دید، دید که در بهشت است
و صف منظمی از فرشتگان کوچک در جاده ای طلایی به سوی کاخی مجلل در حرکت هستند
همه فرشته های کوچک در حال شادی بودنند .
هر فرشته شمعی در دست داشت و شمع همه فرشتگان به جز یکی روشن بود
مرد جلوتر رفت و دید فرشته ای که شمعش خاموش است، همان دختر خودش است
پدر فرشته غمگینش را در آغوش گرفت و او را نوازش داد
از او پرسید : دلبندم، چرا غمگینی؟ چرا شمع تو خاموش است؟
دخترک به پدرش گفت: باباجان، هر وقت شمع من روشن می شود، اشکهای تو آن را خاموش می کند و
هر وقت تو دلتنگ می شوی، من هم غمگین می شوم هر وقت تو گوشه گیر می شوی من نیز گوشه
گیر می شوم نمی توانم همانند بقیه شاد باشم .
پدر در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، از خواب پرید.
اشکهایش را پاک کرد، ناراحتی و غم را رها کرد و به زندگی عادی خود بازگشت.
بیزارم از هیاهو کودکان خیابان از صدای بلند والدین .
بیزارم از نعره مردی که خشم الود همسرش را دشنام می دهد
بیزارم از بی اعتمادی حال باید به که اعتماد کرد ؟
بیزارم از تشریح من حوصله پاسخ نخواهم داشت
بیزارم دیگر سیرم از خود خواهشا تو نیا پیشم
بیزارم از اینکه دوباره دروغ بگویم یا دروغ بشنوم
بیزارم از نگاه دیگران متنفرم از اینکه کسی مرا بپاید
بیزارم از زندگی ، انهم مبهم سراسر نقش
بیزارم اره واقعا بیزارم
..دوباره تنها شده ام،دوباره دلم هواي تو را کرده.
خودکارم را از ابر پر مي کنم و برايت از باران مي نويسم.
به ياد شبي مي افتم که تو را ميان شمع ها ديدم.
دوباره مي خواهم به سوي تو بيايم.تو را کجا مي توان ديد؟
در آواز شب اويز هاي عاشق؟
در چشمان يک عاشق مضطرب؟
در سلام کودکي که تازه واژه را آموخته؟
دلم مي خواهد وقتي باغها بيدارند،براي تو نامه بنويسم.
و تو نامه هايم را بخواني و جواب آنها را به نشاني همه ي غريبان جهان بفرستي.
اي کاش مي توانستم تنهاييم را براي تو معنا کنم و از گوشه هاي افق برايت آواز
بخوانم.
کاش مي توانستم هميشه از تو بنويسم.
مي ترسم روزي نتوانم بنويسم و دفترهايم خالي بمانند و حرفهاي ناگفته ام هرگز به
دنيا نيايند.
مي ترسم نتوانم بنويسم و کسي ادامه ي سرود قلبم را نشنود.
مي ترسم نتوانم بنويسم وآخرين نامه ام در سکوتي محض بميرد وتازه ترين شعرم به تو
هديه نشود.
دوباره شب،دوباره طپش اين دل بي قرارم.
دوباره سايه ي حرف هاي تو که روي ديوار روبرو مي افتد.
دلم مي خواهد همه ي ديوارها پنجره شوند و من تو را ميان چشمهايم بنشانم.
دوباره شب ،دوباره تنهايي و دوباره خودکاري که با همه ي ابر هاي عالم پر نمي شود.
دوباره شب،دوباره ياد تو که اين دل بي قرار را بيدار نگه داشته.
دوباره شب،دوباره تنهايي،دوباره سکوت،دوباره من و يک دنيا خاطره...
................در كوير زندگي با صداي بلند بايد از حديث رفتن گفت و زيباترين واژههاي عاشقانه را براي يار سرود؛
واژههاي پراحساسي كه روي شاخههاي بهگُل نشستة دل، خبر آمدن خورشيد را در صور اسرافيل بدمند.
واژههايي كه جملگي، حرفها و كلمات جاودانهاي باشند كه در دل روزگار بمانند و توسط امواج عشق، بر تمامي دلهاي منتظر و مشتاق بنشينند.
واژههايي كه بوي عشق بدهند و مزة فقر؛ تا تنها براي يار سروده شوند و تمنايي از غير يار نداشته باشند.
واژههاي عاشقي، واژههاي غم و حسرت نيستند تا بوي بيكسي و درماندگي بدهند؛
معشوق كجا ميخواهد كه عاشق بيكس و غمدار باشد؟
واژههاي عاشقي، واژههاي تازگي، نوشدن، دلدادگي و پويايياند و اگر مزة فقر ميدهند براي آنست كه وابسته به غير نباشند،
از غير طلب نكنند و براي غير از يار به زيور درنيايند؛
و اين نه به آنست كه معشوق، همه را براي خود ميخواهد كه او نيازي ندارد؛
بلكه عاشق است كه جملگي براي يار ميخواهد تا به غير از يار نبيند.
واژههاي عاشقي، واژههايي ماندگارند و با گذر زمان و تغيير شرايط، از بين نميروند؛
بلكه ژرفانديش شده و با وسعتي درحال گسترش در آسمان بينهايت دلدادگي، طراوت و تازگي خود را بر تمامي لحظات زندگاني بشر پخش ميكنند؛
تا بهترين آفريدة خدا، هيچگاه احساس تنهايي نكند و خود را از رگ گردن به يار نزديكتر ببيند.
براي عبور از كوير، بايد مسلح به واژههاي دلدادگي شد تا چراغ راهنما و هدايتي باشند براي تنهاي خسته و تشنهاي كه بهدنبال گمشده و مرشدي از عالم غيباند تا خستگي از تن بدر كرده، به نجات برسند و تن تشنه را بر آب معرفت واژگان دلدادگي زده، سيراب شوند.
آنكه با فقر آشنايي و مجالست داشته باشد، زودتر از خستگي خلاصي يافته، بر تشنگي فايق آمده و سرانجام به فلاح و رستگاري ميرسد.
بينيازي از غير، مرحمي است بر زخمهاي كهنهاي كه بر جسم و روان خسته و تشنه مينشينند و جز سرگذاشتن بر آستان يار و دريافت لطف از درگاهش، داروي شفابخش ديگري يافت نشود.
واژههاي عاشقي، تنهاي خسته و تشنه را به سلامت از كوير خشك و سوزان دنيا رهانيده، درهاي معرفت در سرزمينهاي سبز را يكي پس از ديگري به روي چشم دل باز كرده تا حركت از پوسته به هسته و تكرار مكرر آن تا فنا و بقا ادامه پيدا كند.
در كوير ماندن بيهودگي است،
روزمرگي است،
مردگي است.
بايد رفت،
بايد حتي از دشتهاي سرسبز و جنگلهاي انبوه گذر كرد؛
و به دريا پيوست؛
و بر قطره قطرة آبهاي پهنة عالم، حرفها و كلمات جاودانه را نقش بست تا براي هميشه بر دل روزگار بمانند و از صحنة عالم محو نشوند....................
چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشيد روی دکمه های پيانو .
صدای موسيقی فضای کوچيک کافی شاپ رو پر کرد .
روحش با صدای آروم و دلنواز موسيقی , موسيقی که خودش خلق می کرد اوج می گرفت .
مثه يه آدم عاشق , يه ديوونه , همه وجودش توی نت های موسيقی خلاصه می شد .
هيچ کس اونو نمی ديد .
همه , همه آدمايي که می اومدن و می رفتن
همه آدمايي که جفت جفت دور ميز ميشستن و با هم راز و نياز می کردن فقط براشون شنيدن يه موسيقی مهم بود .
از سکوت خوششون نميومد .
اونم می زد .
غمناک می زد , شاد می زد , واسه دلش می زد , واسه دلشون می زد .
چشمش بسته بود و می زد .
صدای موسيقی براش مثه يه دريا بود .
بدون انتها , وسيع و آروم .
يه لحظه چشاشو باز کرد و در اولين لحظه نگاهش با نگاه يه دختر تلاقی کرد .
يه دختر با يه مانتوی سفيد که درست روبروش کنار ميز نشسته بود .
تنها نبود ... با يه پسر با موهای بلند و قد کشيده .
چشمای دختر عجيب تکونش داد ... یه لحظه نت موسيقی از دستش پريد و يادش رفت چی داره می زنه .
چشماشو از نگاه دختر دزديد و کشيد روی دکمه های پيانو .
احساس کرد همه چيش به هم ريخته .
دختر داشت می خنديد و با پسری که روبروش نشسته بود حرف می زد .
سعی کرد به خودش مسلط باشه .
يه ملودی شاد رو انتخاب کرد و شروع کرد به زدن .
نمی تونست چشاشو ببنده .
هر چند لحظه به صورت و چشای دختر نگاه می کرد .
سعی کرد قشنگ ترين اجراشو داشته باشه ... فقط برای اون .
دختر غرق صحبت بود و مدام می خنديد .
و اون داشت قشنگ ترين آهنگی رو که ياد داشت برای اون می زد .
يه لحظه چشاشو بست و سعی کرد دوباره خودش باشه ولی نتونست .
چشاشو که باز کرد دختر نبود .
يه لحظه مکث کرد و از جاش بلند شد و دور و برو نگاه کرد .
ولی اثری از دختر نبود .
نشست , غمگين ترين آهنگی رو که ياد داشت کشيد روی دکمه های پيانو .
چشماشو بست و سعی کرد همه چيزو فراموش کنه .
....
شب بعد همون ساعت
وقتی که داشت جای خالی دختر رو نگاه می کرد دوباره اونو ديد .
با همون مانتوی سفيد
با همون پسر .
هردوشون نشستن پشت همون ميز و مثل شب قبل با هم گفتن و خنديدن .
و اون برای دختر قشنگ ترين آهنگشو ,
مثل شب قبل با تموم وجود زد .
احساس می کرد چقدر موسيقی با وجود اون دختر براش لذت بخشه .
چقدر آرامش بخشه .
اون هيچ چی نمی خواست .. فقط دوس داشت برای گوشای اون دختر انگشتای کشيده شو روی پيانو بکشه .
ديگه نمی تونست چشماشو ببنده .
به دختر نگاه می کرد و با تموم احساسش فضای کافی شاپ رو با صدای موسيقی پر می کرد .
شب های متوالی همين طور گذشت .
هر روز سعی می کرد يه ملودی تازه ياد بگيره و شب اونو برای اون بزنه .
ولی دختر هيچ وقت حتی بهش نگاه هم نمی کرد .
ولی اين براش مهم نبود .
از شادی دختر لذت می برد .
و بدترين شباش شبای نيومدن اون بود .
اصلا شوقی برای زدن نداشت و فقط بدون انگيزه انگشتاشو روی دکمه ها فشار می داد و توی خودش فرو می رفت .
سه شب بود که اون نيومده بود .
سه شب تلخ و سرد .
و شب چهارم که دختر با همون پسراومد ... احساس کرد دوباره زنده شده .
دوباره نت های موسيقی از دلش به نوک انگشتاش پر می کشيد و صدای موسيقی با قطره های اشکش مخلوط می شد .
اونشب دختر غمگين بود .
پسربا صدای بلند حرف می زد و دختر آروم اشک می ريخت .
سعی کرد يه موسيقی آروم بزنه ... دل توی دلش نبود .
دوست داشت از جاش بلند شه و با انگشتاش اشکای دخترو از صورتش پاک کنه .
ولی تموم اين نيازشو توی موسيقی که می زد خلاصه می کرد .
نمی تونست گريه دختر رو ببينه .
چشماشو بست و غمگين ترين آهنگشو
به خاطر اشک های دختر نواخت .
...
همه چيشو از دست داده بود .
زندگيش و فکرش و ذکرش تو چشمای دختری که نمی شناخت خلاصه شده بود .
يه جور بغض بسته سخت
يه نوع احساسی که نمی شناخت
يه حس زير پوستی داغ
تنشو می سوزوند .
قرار نبود که عاشق بشه ...
عاشق کسی که نمی شناخت .
ولی شده بود ... بدجورم شده بود .
احساس گناه می کرد .
ولی چاره ای هم نداشت ... هر شب مثل شب قبل مثل شب اول ... فقط برای اون می زد .
...
يک ماه ازش بی خبر بود .
يک ماه که براش يک سال گذشت .
هيچ چی بدون اون براش معنی نداشت .
چشماش روی همون ميز و صندلی هميشه خالی دنبال نگاه دختر می گشت .
و صدای موسيقی بدون اون براش عذاب آور بود .
ضعيف شده بود ... با پوست صورت کشيده و چشمای گود افتاده ...
آرزوش فقط يه بار ديگه
ديدن اون دختر بود .
يه بار نه ... برای هميشه .
اون شب ... بعد از يه ماه ... وقتی که داشت بازم با چشمای بسته و نمناکش با انگشتاش به پيانو جون می داد دختر
با همون پسراز در اومد تو .
نتونست ازجاش بلند نشه .
بلند شد و لبخندی از عمق دلش نشست روی لباش .
بغضش داشت می شکست و تموم سعيشو می کرد که خودشو نگه داره .
دلش می خواست داد بزنه ... تو کجايي آخه .
دوباره نشست و سعی کرد توی سلولای به ريخته مغزش نت های شاد و پر انرژی رو جمع کنه و فقط برای ورود اون
و برای خود اون بزنه .
و شروع کرد .
دختر و پسرهمون جای هميشگی نشستن .
و دختر مثل هميشه حتی يه نگاه خشک و خالی هم بهش نکرد .
نگاهش از روی صورت دختر لغزيد روی انگشتای اون و درخشش يک حلقه زرد چشمشو زد .
يه لحظه انگشتاش بی حرکت موند و دلش از توی سينه اش لغزيد پايين .
چند لحظه سکوت توجه همه رو به اون جلب کرد و خودشو زير نگاه سنگين آدمای دور و برش حس کرد .
سعی کرد دوباره تمرکز کنه و دوباره انگشتاشو به حرکت انداخت .
سرشو که آورد بالا نگاهش با نگاه دختر تلاقی کرد .
- ببخشيد اگه ميشه يه آهنگ شاد بزنيد ... به خاطر ازدواج من و سامان .... امکان داره ؟
صداش در نمي اومد .
آب دهنشو قورت داد و تموم انرژيشو مصرف کرد تا بگه :
- حتما ..
يه نفس عميق کشيد و شاد ترين آهنگی رو که ياد داشت با تموم وجودش
فقط برای اون
مثل هميشه
فقط برای اون زد
اما هيچکس اونشب از لا به لای اون موسيقی شاد
نتونست اشک های گرم اونو که از زير پلک هاش دونه دونه می چکيد ببينه
پلک هايي که با خودش عهد بست برای هميشه بسته نگهشون داره
دختر می خنديد
پسر می خنديد
و يک نفر که هيچکس اونو نمی ديد
آروم و بی صدا
پشت نت های شاد موسيقی
بغض شکسته شو توی سينه رها می کرد
بهم گفت تو هم مثل من گريه ات نمي آد ؟
گفتم واسه چي گريه كنم ؟ مگه آمديم عزاداري ؟
جا خورد گفت :پس چي ؟ مثلا شب قدره ها !
عزاست ديگه
خنديدم راحت خنديدم گفتم : كي گفته شب قدر شب عزاداريه ؟ اتفاقا شب مباركيه
يه جورايي بايد ته دلت شاد هم باشي
فكر ميكنم گيج شده بود ادامه دادم قرار است قرآن بخوانيم دعا كنيم مگر نه ؟
گفتم ممكنه آدم وقتي داره دعا ميخونه گريه اش هم بياد اما اين گريه عزا نيست از جنس گريه حرف زدن با خداست جنس خواستن از خدا جنس طلب بخشش جنس تشكر از رحمتش
آره اين هم هست كه شهادت امام علي ع توي شب 21 ماه مبارك رمضان با شب قدر هم زمان شده و آن را محزون كرده اگر شب بيست يكم عزاداري كنيم به خاطر شهادت امام علي ع هستش نه به خاطر اين كه شب قدر شب عزاداري باشه
گفت : منم دعا ميكنم يه طومار بزرگ دارم كه شك ندارم جايش همين جاست
يكي يكي به خدا ميگم و منتظر مي مونم تا خدا تيك بزنه ولي نمي فهمم اين همه رمز آلود بودن را اصلا چرا معلوم نيست كدام يك از اين شب ها شب قدر است ؟
گفتم : اگر شب مشخصي بود و تو آن را از دست مي دادي چه حالي مي شدي ؟ شايد خدا خواسته چند بار به ما فرصت بده گفته بعد از حدود دو دهه روزه داري كم كم مي توني آمادگي درك شب قدر و رقم خوردن سرنوشتت را داشته باشي . شب بيست و يكم بيدار بمان و فكر كن و دعا كن و قرآن بخوان .اما شب بيست و سوم را هم داري اگر نشد و خواب ماندي شب هاي ديگر هم فرصت باقي است
(((((((((((كوه درد))))))))))))
دوباره شب دوباره من
دوباره تو ، دوباره چاه
دوباره قصه تو و
دوباره كوفه كوفه ، آه
كدام كوه در جهان است
به ارتفاع درد تو ؟
كه هر خزان چكيده اي
از آه خشك و سرد توست
هنوز جاي پاي توست
به روي سنگفرش شب
به روي شانه ، بار درد
و كيسه اي پر از رطب
تمام اشك هاي من فداي تو
فداي درد هاي تو
نه اشك هاي من كم اند
تمام من فداي تو

بچه ها يه خواهش دارم ازتون تو رو خدا اين شب ها مريض ها رو فراموش نكنيد مخصوصا سرطاني ها رو
بچه ها تو رو خداااااااااااااااا
يادتون نره هااااااااااااااااا منم دعا كنين منم همتون رو دعا مي كنم
محتاج دعاتون
خیلی بده دل شکوندن
دلم شکسته.ولی نه،نشکسته. آخه دل من عین دل بیشتر آدما شیشه ای نیست که بخواد بشکنه.دل من از جنس گلبرگهای شقایقه. گلبرگهایی که اونقده ظریفن که کوچیکترین ضربه ای رو حس می کنن. کوچکترین ضربه از عزیزترین آدمایی که خیلی دوسشون دارن.گلبرگهای دل من شکستنی نیستن ولی خیلی زود با کوچکترین ضر به ای خراش بر میدارن و خیلی زود این خراش ها رودلم نقش میبندن .شایدم یه وقتی گلبرگای دلم پرپر شدن. ولی ای کاش یه کسی یا یه چیزی گلبرگهای دلمو عین اولش سیقل بده.
ای کاش گلبرگای دلم به جای اینکه خونه ی همیشگی مروارید های چشمام باشن پر بشن از محبت و مهربونی به جای گله و دلشکستگی.
ای کاش همه ی گفتنی ها شدنی بودن.
ای کاش.

ولی بقیه بی تقصیرن. شاید مشکل از دل منه که از جنس گلبرگهای شقایقه .آره مشکل ازدل منه که اینطور کوچکترن ضربه ای رو حس می کنه و رو دلم خش می ندازه وتو دلم حک میکنه.
آره آدما بی تقصیرن
مشکل از دل منه.
در اتاقو قفل کردپدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود. با تعجب دید که تخت خواب مرتب و همه چیز جمع و جور شده. یک پاکت هم روی بالش گذاشته شده و روش نوشته شده پدر!
با بدترین پیش داوری های ذهنی پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند:
پدر عزیزم! با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم. من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم فرار کنم، چون می خواستم جلوی یک رویارویی با تو و مادر رو بگیرم. من احساسات واقعی ام را با stacy پیدا کردم. او واقعا معرکه است. اما می دونستم که تو اون رو نخواهی پذیرفت. به خاطر تیز بینی هاش، خالکوبی هاش، لباس های تنگ موتور سواریش و به خاطر اینکه سنش از من خیلی بیشتره. اما فقط احساسات نیست پدر ، اون حامله است. stacy به من گفت ما می تونیم شاد و خوشبخت بشیم. اون یک تریلی توی جنگل داره و کلی هیزم برای تمام زمستون. ما یک رویای مشترک داریم برای داشتن تعداد زیادی بچه. stacy چشمان من رو به روی حقیقت باز کرد که ماریجوانا واقعا به کسی صدمه نمی زنه. ما اون رو برای خودمون می کاریم ، و برای تجارت ، با کمک آدمای دیگه ای که توی مزرعه هستند برای تمام کوکائین ها و اکستازی هایی که می خواهیم. در ضمن دعا می کنیم که علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا کنه و stacy بهتر بشه. اون لیاقتش رو داره. نگران نباش پدر. من 15 سالمه و می دونم چطور از خودم مراقبت کنم. مطمئنم که یک روز برای دیدارتون برمی گردیم ، اون وقت تو می تونی نوه های زیادت رو ببینی.
با عشق،
پسرت john
--------------------------------------------------------------
پاورقی: پدر جان، هیچ کدوم از جریانات بالا واقعی نیست. من بالا هستم توی خونه ی Tommy. فقط می خواستم بهت یادآوری کنم که در دنیا چیزهای بد تری هم هست نسبت به کارنامه ی مدرسه ام که روی میزمه. دوستت دارم ! هر وقت برای اومدن به خونه امن بود بهم زنگ بزن.
داستان زيبای خنده تلخ سرنوشت
بهترین و جذابترین داستان های کوتاه از بهاربیست
شروع:
نفس عمیق کشیدم و دسته گل رو با لطیف ترین حالتی که می شد توی دستام نگه داشتم
هنوز یه ربع به اومدنش مونده بود
نمی دونستم چرا اینقدر هیجان زده ام
به همه لبخند می زدم
آدمای دور و بر در حالی که لبخندمو با یه لبخند دیگه جواب می دادن درگوش هم پچ پچ می کردنو و دوباره می خندیدن
اصلا برام مهم نبود
من همتونو دوست دارم
همه چیز به نظرم قشنگ و دوست داشتنی بود
دسته گل رو به طرف صورتم آوردم و دوباره نفس عمیق کشیدم
چه احساس خوبیه احساس دوست داشتن
به این فکر کردم که وقتی اون از راه برسه چقدر همه آدما به من و اون حسودی می کنن
و این حس وسعت لبخندمو بیشتر کرد
تصمیم خودمو گرفته بودم , امروز بهش می گم , یعنی باید بهش بگم
ساعتمو نگاه کردم : هنوز ده دقیقه مونده بود
بیچاره من , نه, بیچاره به آدمای بدبخت می گن ... من با داشتن اون یه خوشبخت تموم عیارم
به روزای آینده فکر می کردم , روزایی که من و اون
دو نفری , دست توی دست هم توی آسمون راه می رفتیم
قبلا تنهایی رو به همه چیز ترجیح می دادم ولی حالا حتی از تصور تنهایی وقتی اون هست متنفر بودم .
من و اون , می تونیم دو تا بچه داشته باشیم
اولیش دختر ... اسمشم مثلا نگار .. یا مهتاب
مثل دیوونه ها لبخند می زدم , اونم کنار یه خیابون پر رفت و آمد ... ولی دیوونه بودن برای با اون بودن عیبی نداره
خب دخترمون شبیه کدوممون باشه بهتره ... شبیه اون باشه خیلی بهتره اونوقت دوتا عشق دارم
دومین بچه مون پسر باشه خوبه ... اسمشم ... اهه من چقدر خودخواهم
یه نفری دارم واسه بچه هامون اسم می ذارم ... خب اونم باید نظر بده
ولی به نظر من اسم سپهر یا امید یا سینا قشنگتر از اسمای دیگه اس
دوس دارم پسرمون شبیه خودم باشه
یه مرد واقعی ...
به خودم اومدم , دو دقیقه به اومدنش مونده بود
دیگه بلااستثنا همه نگاهم می کردن , شاید ته دلشون می گفتن بیچاره ... اول جوونی خل شده حیوونکی
گور بابای همه , فقط اون ,
بعد از دو ماه آشنایی دیگه هیچی بین ما مبهم و گنگ نبود
دیوونه وار بهش عشق می ورزیدم و اونم همینطور
مطمئن بودم که وقتی بهش پیشنهاد ازدواج بدم ذوق می کنه و می پره توی بغلم
ولی خب اینجا برای مطرح کردن این پیشنهاد خیلی شلوغ بود
باید می بردمش یه جای خلوت
خدای من ... چقدر حالم خوبه امروز ,
وای , چه روزایی خوبی می تونیم کنار هم بسازیم , روزای پر از عشق , لبخند و آرامش
عشق همه خوبیا رو با هم داره , آرامش , امنیت , شادی و مهم تر از همه امید به زندگی .
بیا دیگه پرنده خوشگل من ..
امتداد نگاهم از بین آدمای سرگردون توی پیاده رو خودشو رسوند به چشمای اون .
خودش بود ... .............. ........
لطفا برای خواندن بقيه داستان به بخش ادامه مطلب مراجعه كنيد
از شما دوستان عزیز خواهش میکنم برای تک ستاره ی فوتسال مشهد مصطفی طیبی که از دو هفته دیگر به همراه تیم ملی فوتسال عازم برزیل میشود دعا کنید
نویسنده :پویا
دختری بعد از ازدواج نمی توانست با مادرشوهرش کنار بیاید و هر روز با او جر و بحث می کرد.
عاقبت دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد سمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد!
داروساز گفت اگر سم خطرناکی به او بدهد و مادرشوهرش بمیرد،همه به او شک خواهند کرد،پس معجونی به دختر داد و گفت که هر روز مقداری از آن را در غذای مادرشوهر بریزد تا سم معجون کم کم در او اثر کند و او را بکشد و توصیه کرد در این مدت با مادرشوهر مدارا کند تا کسی به او شک نبرد.
دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقداری از آن را در غذای مادرشوهر می ریخت و با مهربانی به او می داد.
هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس،اخلاق مادرشوهر هم بهتروبهتر شد تا آن جا که یک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت : دیگر از مادرشوهرم متنفر نیستم. حالا او را مانند مادرم دوست دارم و دیگر دلم نمی خواهد که بمیرد، خواهش می کنم داروی دیگری به من بدهید تا سم را از بدنش خارج کند.
قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و به دنبال سگ راه افتاد .
سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید . با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد.قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد .قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند .
اتوبوس آمد, سگ جلوی اتوبوس آمد و شماره آن را نگاه کرد و به ایستگاه برگشت .صبر کرد تا اتوبوس بعدی آمد. دوباره شماره آن را چک کرد اتوبوس درست بود. سوار شد.قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد.
اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود وسگ منظره بیرون را تماشا می کرد .پس از چند خیابان سگ روی پنجه باند شد و زنگ اتوبوس را زد .اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد.قصاب هم به دنبالش.
سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید .گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید .این.کار را بازهم تکرار کرد. اما کسی در را باز نکرد.
سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیواری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت.
مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ کرد.قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد :چه کار می کنی ؟دیوانه! این سگ یک نابغه است .این باهوش ترین سگی هست که من تا به حال دیده ام.
مرد نگاهی به قصاب کرد و گقت:تو به این می گویی باهوش ؟این دومین بار در این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کند بردارد !!
(وحید)
داستانی از يك دلباخته ، يك عاشق
عاشقی كه هيچوقت عشق خود را جز از راه چشم لمس نكرد
هيچكس
بهترین و جذابترین داستان های کوتاه از بهاربیست
چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشيد روی دکمه های پيانو .
صدای موسيقی فضای کوچيک کافی شاپ رو پر کرد .
روحش با صدای آروم و دلنواز موسيقی , موسيقی که خودش خلق می کرد اوج می گرفت .
مثه يه آدم عاشق , يه ديوونه , همه وجودش توی نت های موسيقی خلاصه می شد .
هيچ کس اونو نمی ديد .
همه , همه آدمايي که می اومدن و می رفتن
همه آدمايي که جفت جفت دور ميز ميشستن و با هم راز و نياز می کردن فقط براشون شنيدن يه موسيقی مهم بود .
از سکوت خوششون نميومد .
اونم می زد .
غمناک می زد , شاد می زد , واسه دلش می زد , واسه دلشون می زد .
چشمش بسته بود و می زد .
صدای موسيقی براش مثه يه دريا بود .
بدون انتها , وسيع و آروم .
يه لحظه چشاشو باز کرد و در اولين لحظه نگاهش با نگاه يه دختر تلاقی کرد .
يه دختر با يه مانتوی سفيد که درست روبروش کنار ميز نشسته بود .
تنها نبود ......
برای خواندن ادامه این داستان کوتاه ، لطفا به بخش ادامه مطلب مراجعه کنید